• خانه  اخیر جستجو فهرست مطالب آرشیوها موضوعات آخرین نظرات تماس  نقشه سایت 

دست نوشته های خاتون

غزلهای عاشقی

تمام دلخوشی

سلام تمام دلخوشی‌ام!
این روزها که میگذرد جای خالی‌ات را بیشتر احساس میکنم. قلب من! امید دلم! نفسهایم به شماره افتاده است.

سلام همه‌ی زندگی!
زندگی کردن در این دنیای وانفسا بدون تو معنی ندارد. لذتی نیست در این دنیا وقتی تو نیستی! کاش دوری از تو نازنین پایان بیابد.

سلام دلیل دلتنگی!
دلتنگی‌هایم از حد و مرز گذشته است. از بس ندیدمت درد و دلهایم دارد سرازیر میشود. باز خوب است صدایم را میشنوی، مرا میبینی!

سلام تمام دلخوشی‌ام صاحب الزمان.
آقای من. روزها را به امید آمدنت طی میکنم شاید برسد طلعت حکومت صالحه‌ات و دلم شاد شود به رویت روی ماهت.
آقا جان! روزهای دوری را به پایان رسان. جانها دیگر طاقت دوری ندارند. دلها برای شما آرام گشته. ارواح مومنین به دنبال تو سرگردانند.

چوی‌یونگ

04 بهمن 1401

بسم الله

معرفی شخصیت چوی‌یونگ

چوی‌یونگ سردار بزرگ کره جنوبی در هفتصد سال قبل است که توانست به پادشاه کمک کند تا استقلال کره را بدست آورد. او انقدر در جهان امروز کره مشهور و مورد علاقه است که قبرش در کنار قبر پادشاه است و او را مورد ستایش قرار می‌دهند. چوی‌یونگ یک شخصیت واقعی است اما توانمندی‌های خارق العاده و افسانه‌ای برای او در این داستان تصور شده است. مثل اینکه او چون عضوی از جئو گولده بوده از توانایی درونی‌اش استفاده کرده و دشمنان را با نیروی جرقه درونی اش از بین می برد. او به خاطر وظیفه شناسی‌اش ممکن است حتی سه روز نخوابد و غذا نخورد اما بعد از آن؛ سه روز را می‌خوابد و بعد برای سه روز غذا میخورد تا انرژی از دست رفته در شش روز گذشته را تامین کند.

چوی‌یونگ در جوانی عاشق یکی از همرزمانش بوده اما به خاطر مشکلاتی که برای آن دختر به وجود می‌آید؛ او خودکشی می‌کند. همین مساله باعث می‌شود تا چوی‌یونگ هیچ هدفی را در زندگی دنبال نکند و بی‌محابا به دل دشمنان بزند. چوی‌یونگ بسیار باهوش و با درایت است. انقدر که میتواند امپراطور را در بزنگاه‌های مهم سیاسی با سخنانش راهنمایی کند. امپراطور به او به چشم تنها یار و یاور و دوست صمیمی‌اش نگاه می‌کند‌. در عین حالی که چوی‌یونگ یک جوان با استعداد و قوی و رزم‌جوست اما از روح لطیفی برخوردار است. در عین حال که به قوانین جنگجویان گوریو به سختی پایبند است اما در عین حال عشق در قلب او آرام آرام جوانه می‌زند.

در ابتدا به نظر می‌رسد چویونگ یک بودایی است. چون به مجسمه‌ی بودا احترام می‌گذارد و به عالم بودایی ادای احترام می‌کند. اما در ادامه هیچ اعمال دینی برای چوی‌یونگ در نظر گرفته نشده است. او در هیچ سکانسی اعمال دینی انجام نمی‌دهد. حتی زمانهایی که سخت دچار اضطراب است و ممکن است عشق خودش را از دست بدهد؛ اما باز هم رو به هیچ عمل دینی و عبادی نمی‌آورد و فقط با عقلانیت سعی می‌کند از این مهلکه نجات پیدا کند.

در فیلم زیر سکانس جالب حضور چوی‌یونگ در دنیای امروز را ببنید. او به خاطر اینکه بدون اجازه وارد بهشت شده است از عالم بودایی عذرخواهی میکند.


او در طی داستان از یک بلاتکلیفی درباره‌ی زندگی نجات پیدا کرده و راه و روش بهتری را برای ادامه راه در نظر می‌گیرد اما در این زمان به نظر می‌رسد دیگر وقتی برای او باقی نمانده و او با خودش فکر می‌کند که :” چقدر وقت تلف کردم در این زندگی!”

در ابتدا امپراطور از هدف چوی‌یونگ برای همراهی با او می‌پرسد و او در جواب می‌گوید:” من فقط به فرامین امپراطور قبلی عمل کرده‌ام. بعد از اتمام ماموریتم میخواهم قصر و نیروهای امنیتی را ترک کنم.” او بارها این درخواست را به امپراطور می‌دهد اما امپراطور برای او هر بار یک ماموریت جدید تعریف می‌کند. تا انتهای قصه همین طور فرار کردن چوی‌یونگ از زیر بار مسئولیت و در عین حال انجام دادن امور محوله با تمرکز بالا در حال پی‌گیری است. هدف فرار از مسئولیت چوی‌یونگ اما این بار فقط ترک قصر نیست. بلکه او به پزشک اعظم قول داده تا او را به سلامت به زمان خودش برگرداند و از طرفی عاشق یئون‌سو یعنی پزشک اعظم است و نگران است که امنیت او به خطر بیافتد و قبل از بازگشت به سرزمین خودش؛ کشته شود.

ترس‌ها و اشکها و لبخندها و لحظات عاشقانه‌ی چوی‌یونگ برای نجات جان یئون‌سو از یک طرف و محافظت از امپراطور و کشور گوریو از طرف دیگر؛ عاشقانه‌ای حماسی را درباره چوی‌یونگ رقم زده است که باید حتما بارها به تماشای آن بنشینید.

چوی‌یونگ غیرت‌مند

از جمله خصوصیات شخصیتی چوی‌یونگ این است که او بسیار غیرتمند است. از اینکه یئون‌سو بدون ملاحظه در بین مردان رفت و آمد می‌کند سخت خشمگین می‌شود و البته او را به خاطر این رفتارها بارها سرزنش می‌کند.  نکته بعدی در این شخصیت این است که او باحیاست و البته حیا کردن دیگر آدمها برایش مهم است. تا آنجا که از لمس بدنش و نگاه کردن دیگران به بدنش جلوگیری می‌کند و عنوان می‌کند این امپراطور اولین امپراطوری است که خودش انتخاب کرده و قصد دارد او را حمایت کند چون او حیا سرش می‌شود و چوی‌یونگ قصد دارد اجازه ندهد او خجالت زده مردم باشد.  از دیگر خصوصیات شخصیتی چوی‌یونگ اما این است که او بسیار مدبر و شجاع است. او هرگز اجازه نمی‌دهد کسی درباره‌ی ضعف‌ها یا بیماریهایش بداند یا حرف بزند. چون اگر او ضعف از خودش نشان بدهد یعنی فاتحه حکومت خوانده شده. در عین حال او سعی می‌کند با زیرکی خاص خودش دشمنان را گول بزند و از تهدیدها برای خودش فرصت می‌سازد. 

چوی یونگ اخلاق‌مدار

ادب و احترام نسبت به بزرگان خصیصه دیگر چوی‌یونگ است. او با اینکه مورد تهمت قرار می‌گیرد اما سعی می‌کند به بزرگان توهین و بی‌احترامی نکند.  اما جالب توجه‌ترین خصوصیت اخلاقی چوی‌یونگ این است که او دنیاپرست و مال دوست نیست. نه تنها هنوز حقوقی از امپراطور برای خودش دریافت نکرده بلکه طبق وصیت پدرش معتقد است طلا هم فقط یک سنگ است. برای همین توطئه‌ی بزرگان درباره‌ی دریافت رشوه او را ناراحت و عصبانی می‌کند و او سعی می‌کند نام خودش را از این ننگ پاک کند.  خصوصیت اخلاقی دیگر چوی‌یونگ راستگویی است. او در هر حال سعی نمی‌کند دروغ بگوید. بلکه اگر مجبور باشد راست نگوید از گفتن طفره می‌رود و پاسخ نمی‌دهد.  با همه این خوبی‌ها اما چوی‌یونگ دچار یک رخوت است و اصلا امیدی به ادامه زندگی ندارد. همین امر باعث می‌شود در ابتدای داستان او به خاطر زخم شدیدی که برداشته به کما رود و ایست قلبی پیدا کند. البته گریه‌های یئون‌سو باعث می‌شود او به زندگی بازگردد و عشق در او جوانه بزند و به ادامه زندگی امیدوار شود.  در این داستان سعی شده چوی‌یونگ به عنوان قهرمان داستان؛ خصوصیات اخلاقی بی‌نظیری داشته باشد تا الگوی جوانان امروز کشور کره باشد.  نکته مهم معرفی این خصوصیات اخلاقی این است که در آیین بودا و کنفسیوس در کره جنوبی هم اخلاق یک امر زیبا و خوب تلقی می‌شود. و این یعنی اخلاقیات یک امر ذاتی هستند. اگرچه دین بودا و کنفسیوس در حد یک سری بیان دستورات اخلاقی چیز دیگری نیست.

چوی‌یونگ عاشق پیشه!

بحران زندگی تک نفره چیزی است که در کره جنوبی جدی است و دولت سالهاست سعی می‌کند به طرق مختلفی از جمله ترویج ازدواج رسمی یا غیر رسمی به این بحران خاتمه دهد. بنابراین امر ازدواج در سریالهای کره‌ای به صورت یک کلیشه همیشگی درامده و همه سریالها به مساله ازدواج و زندگی خانوادگی مرتبط است.  نشان دادن روابط زناشویی در سریالهای کره‌ای یک امر عادی است. آنها از این سطح از روابط که به گرفتن دست‌های یک‌دیگر و بوسیدن هم و در آغوش کشیدن هم ختم می شود؛ فیلم پاک میگویند. حالا البته سانسورهای سریال سرنوشت انقدرا زیاد نیست. چوی‌یونگ خجالتی ما فوقش یک بار بیشتر یئون‌سو رو نبوسیده است. ☺  اما یک روندی را سریالهای کره‌ای برای آشنا شدن جوانان با هم و تشکیل خانواده مطرح می کنند که این جای بحث و بررسی دارد.  آنها هم به عشق در یک نگاه معتقد هستند هم عشقی که آرام آرام شکل می‌گیرد. و این سریال از آن دست عشق ها را مورد بررسی قرار داده است که آرام و پیوسته شکل می‌گیرد و خیلی ساده اما مستحکم و با دوام است. همان طور که در انتهای قصه میبینیم چوی‌یونگ بعد از 15 سال هنوز به مکان دریچه می‌رود و منتظر است تا یئون‌سو از آن دریچه بازگردد و با دیدن هم اشک‌هایشان جاری میشود. منظور این سکانس احساسی این است که یعنی این عشق دوام پیدا کرده و واقعی است. در حقیقت آنها سعی دارند بگویند اگر در نگاه اول هم فکر کردید شما با هم هیچ اشتراکاتی ندارید اما ممکن است رفت و آمد کردن با هم و نشست و برخواست؛ به شما کمک کند تا با هم انس و الفت بگیرید. در حقیقت آنها با این روش؛ ایجاد زندگی مشترک را به مخاطب آموزش می‌دهند. در ادامه به زندگی مشترک چوی‌یونگ هم خواهیم پرداخت. 🙂

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

نوشتن

03 بهمن 1401

بسم الله

یک وقتهایی هست که حرف برای گفتن زیاد دارم اما هیچی برای نوشتن ندارم. 

با یک کامنت و پست که مواجه میشم خیلی چیزها برای گفتن و نوشتن درباره‌ش به ذهنم می‌رسه. اما وقتی میام بنویسمش میبینم هیچی نیست‌. 

کلمه‌ها گاهی وقتها از آدم فراری‌اند. 🙂 

نوشتن! نوشتن! و فقط نوشتن! 

نوشتن خیلی خوبه میدونی؟! بچه‌های این دوره و زمانه از بس چیز ننوشته‌اند و فقط تو گوشی تایپ کردند الان تو امتحانات پایان ترم یکی از وحشت‌هاشون این هست که اطلاعاتی که بلدم چطوری بنویسمش؟! 

نباید اجازه بدی نوشتن چیزهایی که تو مغزت جاری هست از یادت بره. اگرنه دیگه دچار استحاله فکر می‌شی. همین طوری محاوره هم شده بنویس. ولی حتما بنویس.

وقتی فکرهاتو و حرفهای درونت رو بنویسی یواش یواش میتونی تحلیل کنی. هر چیزی به ذهنت میرسه شکوفاتر از قبل میشه چون آنها را مینویسی و روش بیشتر فکر می‌کنی‌.

البته بهتره به جای تایپ کردن تو کاغذ بنویسی. با مداد سیاه معمولی 🙂 اگرنه نوشتن از یادت میره. 🙂 باور کن!😉

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

پادشاه ابدی

03 بهمن 1401

بسم الله

چند وقتی بود دلم میخواست سریال پادشاه ابدی را ببینم. خیلی تعریف ازش شنیده بودم. علی الخصوص اینکه وقتی از نتفیلیکس پخش شده حدود ۳ میلیارد بازدید داشته. 

دو سه روزی است شروع کردیم دیدنش را. 

داستان درباره‌ی پادشاه کره است که در یک جهان موازی وارد شده و عاشق یک کاراگاه پلیس می‌شود. بعد از اینکه التماس خانم کاراگاه می‌کند تا او را باور کند؛ بالاخره موفق می‌شود کاراگاه را با خودش به خانه ببرد. 

داشتم امروز فکر می‌کردم واقعا چقدر خوب بود اگر کره، هنوز هم پادشاه داشت. شاید حتی همین آقای لی مین هو؛ کاش واقعا امپراطور کره بود. کره‌ای که به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم نشده باشد و مترقی پیش برود. البته این امپراطوری ظاهرا تحت سلطه ژاپن است و به صورت مشروطه ادامه حیات می‌دهد. اما همین رویای شیرین هم بهتر از کره‌ای است که امروز تو واقعیت دنیا وجود دارد. کاش واقعا مردم کره سعی می‌کردند این رویای شیرین را به واقعیت تبدیل کنند.

تو پادشاهی کره؛ اسب پادشاه، عالیجناب خطاب می‌شود چون رده هفتم ارتش است اما در عین حال امپراطور به همراه سربازان نیروی دریایی ارتش در مسابقات قایقرانی شرکت می‌کند و برای بچه‌ها ساعت کتاب‌خوانی در نظر می‌گیرد و حتی افتتاحیه‌ی مسابقات بسکتبال را با اولین شوت خودش آغاز می‌کند.

یعنی در عین حال که فاصله طبقاتی هست اما امپراطور درباره فرهنگ و تمدن در کشورش بسیار اهمیت قائل است.

البته پادشاه خودش شخصا دستور داده از او هم مالیات بگیرند ولی خودش گواهی‌نامه ندارد و لزومی هم نمیبیند وقتی خودش گواهینامه همه را صادر می‌کند؛ یکی هم برای خودش صادر کند. اینکه در بعضی جاها بین خودش و دیگران تبعیض قائل نمی‌شود خوب است. :)

با این وجود این امپراطوری مقام چهارم تولید ناخالص داخلی را در جهان کسب کرده. آنها عناصر کمیاب را به سرتاسر جهان می فروشند. به علاوه اینکه پایتخت اقتصادی و فرهنگی و نظامی آنها متفاوت است و امپراطور در آخرین نقطه کشور و در کنار دریا زندگی می‌کند تا در صف اول تجاوز دشمن قرار بگیرد و از مردمش دفاع کند.  

هر طور فکر می‌کنم با همه شکاف طبقاتی و تکبری که پادشاه توی این سریال برای خودش برپا کرده؛ باز هم اگر شبه جزیره کره واقعا صاحب این پادشاه بود بهتر بود. شاید اصلا دنیا جای بهتری برای زندگی کردن می شد. 

اگر به گزافه نباشد باید گفت غیرممکن است یک جامعه یک رهبر مقتدر داشته باشد و گمراه شود. همیشه رهبرهای عادل و فرزانه و مدبر توانسته‌اند جامعه را به پیشرفت برسانند. ما واقعا باید برای داشتن این چنین رهبری خدا را شکر کنیم. رهبری که فاصله طبقاتی‌اش با قشر مرفه جامعه بسیار است اما با فقیرهای آن نه. رهبری که به فکر فرهنگ و تمدن ایرانی اسلامی است و حتی کتاب خواندن مردم و رعایت ادبیات فارسی برایش اهمیت دارد. رهبری که به همه امور سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و … کشور آگاه است و بهترین راهکار را ارائه می‌دهد. فقط کاش یک کمی هم توی این کارها دیکتاورمئابانه عمل می‌کرد. یعنی مثلا می‌گفت این دستور من است باید انجام شود. 

لا اقل اگر این طوری بود دلمان از این نمی‌سوخت که درباره‌ش بگویند دیکتاتور. 😕

البته نباید این را فراموش کنیم که شاه پرستهایی که امروز شعار دیکتاتور سر می‌دهند؛ یکی از افتخارات‌شان این است که رضاخان با دیکتاتوری مملکت را سر نظم و انظباط آورده بود و با چوبِ بالای سر؛ مردم را ادب می‌کرد. اساسا برای همین هست که هنوز هم مقبول قلبهای سلطنت طلب‌هاست. یعنی بهتر است بگویم عاشقان دیکتاتوری رضاخانی الان نگران دیکتاتوری از طرف رهبری انقلاب هستند اما این را نمی‌دانند که اگر قانون اساسی هم به این آقا اجازه‌ی این کار را می‌داد؛ او خودش هرگز دست به این عمل نمی‌زد. 
حالا خلاصه که یک همچین پادشاه قدر قدرتی که تهدید کند سر آدمها را میزند؛ برای کره؛ بودنش خوب بود. لا اقل اگر بود شبه جزیره دو پاره نمی‌شد که هر طرفش را یک گرگ بین المللی به دندان بگیرد و مردم کره این وسط حیران باشند و فرهنگ و تمدن خودشان را هم از دست بدهند. 

پ.ن: حرکت جوال ذهن و مشق نیمه شب طوریش

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

دلتنگی

02 بهمن 1401

بسم الله

امروز خیلی دلتنگ بودم. 

یعنی بهتر است بگویم بعد از اینکه درباره‌ی امامت حضرت حجت بن الحسن علیه السلام بر کل هستی فکر کردم؛ دلم تنگ شد. 

به این نتیجه رسیدم که کاش غصه‌های آقامون فقط مربوط به ما شیعه‌ها بود. یادم نبود که حضرت برای تمام خلایق عالم غصه میخورد. 

برای همه‌ی آنها که به جای خدا بت می‌پرستند. برای بودا پرست‌ها؛ شیوا پرست‌ها؛ گاو پرست‌ها و… ناراحت است و غصه میخورد.

برای همه‌ی آنها که یهودیت منحرف را پیشه خود قرار داده‌اند یا مسیحیانی که برای خدا فرزند و جسم قائل شدند یا برای زرتشتی‌ها که همراه با خدای خیر به خدای شر هم معتقدند؛ دلش می‌سوزد.

شاید حتی برای آن‌ها که نه خدایی را قبول دارند و نه میخواهند که یک موعود داشته باشند هم دلش بسوزد. برای بی‌کسی و نداری‌شان! 

فکر می‌کنم خیلی شیعه‌های بدی هستیم که آقایمان را توی این دنیای بزرگ با این همه گرفتاری تنها گذاشته‌ایم. 

الان وقت سر و کله زدن سر عفاف و حجاب نیست. بعد از چهل و چند سال که از حکومت اسلام گذشته؛ الان ما باید به ارسال حکومت اسلامی به نقاط دور دست دنیا فکر می‌کردیم نه اینکه تازه بر سر وکالت دادن به پهلوی بحث کنیم. 

کاش یک جو معرفت تو وجود ما پیدا می‌شد. آن وقت شاید غصه‌های آقایمان توی این دنیا کمتر از اینها بود. 

آقاجان! 

امشب دلم برای شما خیلی تنگ شده. امشب با خودم گفتم:” یعنی آقای ما کجای این دنیاست؟ آیا کسی هست که تنهایی‌اش را با او پر کند؟ آیا همراهی هستدکه او را تنها نگذارد؟ اصلا چیزی خورده؟ لباس مناسبی پوشیده که بیمار نشود؟ اصلا کسی دلش برای او تنگ شده است؟" 

دل من که برایت خیلی تنگ شده؛ باقی آدمها را نمی‌دانم! 

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

سید مقاومت

27 دی 1401

بسم الله

سید مقاومت سید حسن نصرالله! 

امشب خیلی کوتاه بخشی از سخنرانی سید را دیدم و ناخودآگاه نگاه‌ش و محاسن سپیدش توجه‌م را جلب کرد و قلبم پر از اندوه سید حسن شد. 

با خودم گفتم دلتنگی برای پسر شهیدش پیرش کرده و اشک توی چشم‌هام حلقه زد‌. 

با خودم گفتم شاید این روزها با پسرش درد و دل می‌کند و میگوید نامردی کردی که زودتر از پدرت شهید شدی! 

نمی‌دانم اشتباه می‌کنم یا واقعا این طور بود. سید امروز آن شعف و شادمانی همیشگی توی چشم‌هاش موج نمی‌زد. نمی‌دانم چون داشت درباره حاج قاسم صحبت می‌کرد قلبش از اندوه پر شده بود یا از اینکه همه‌ی هم‌رزم‌هاش شهید شده‌اند و او هنوز زنده است؟ 

سید والا مقام. سید حسن با عزت. سید مقاومت! 

واقعا سخت است که بخواهیم روزی را ببینیم که سایه‌ی ابهت تو بر سر امت اسلام نباشد. خواهش کردن برای اینکه آرزوی شهادت نکنی خیلی سنگ‌دلی است؛ می‌دانم. اما این یک دعا را برای خودت و در حق امت اسلام نکن! 

بدون تو معلوم نیست چه اتفاقی برای شیعیان جهان می‌افتد. هنوز کارهای زیادی هست که باید انجام بدهی‌. چشم امید امام زمان‌مان علیه السلام به شما و امثال شماست. 

بیشتر بخوانید
 1 نظر

سرنوشت

27 دی 1401

بسم الله
هنوز همانجا منتظرم ایستاده. همان طور آماده و شمشیر به دست.
با قد بلند؛ زره طوسی رنگ؛ یونیفرم سورمه‌ای به تن و شمشیر بدست.
هنوز همانجا منتظر ایستاده. انگار آماده‌ی نبرد است چون پاهایش را به عرض شانه باز کرده و شمشیرش را از غلاف بیرون کشیده و پایین نگه داشته. اما هنوز همانجا ایستاده گوشه ذهنم.
عجیب است که بعد از این همه روز ایستادن و منتظر شدن هنوز خوابش نگرفته. بعید بود که بیشتر از سه روز بدون آب و غذا دوام بیاورد؛ اما همچنان مصمم همانجا ایستاده تا نوبتش از راه برسد.
نه محو می‌شود نه کمرنگ. هر روز دو سه باری خودش را نشان می‌دهد که یعنی من هنوز اینجا هستم من را فراموش نکن! اما فرصت‌های من اندک هستند. کارش را نصفه انجام داده‌ام هنوز تهیه عکس و فیلم برایش باقی مانده. باید این کار را هم تمام کنم تا او بتواند برود سر خانه و زندگی‌اش. برود به دنیای خودش و مشغول دفاع از امپراطورش شود.


همه‌ش تقصیر من است چوی‌یونگ. متاسفم این همه منتظرت گذاشتم. امتحان داشتم فرصت نشد به کارهای تو رسیدگی کنم. frown smile

ادامه مطلب تقدیم نگاه پر محبت شماsmile

ادامه »

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

زیبایی حقیقی

24 دی 1401

بسم الله

رفقا سلام. 

همان طور که از عنوان مطلب پیداست؛ سخن امشبم پیرامون سریال کره‌ای زیبایی حقیقی است. نمیخواهم فعلا به نقد همه‌ی سریال بپردازم. بر خلاف تصور نوشتن این نقدها هر کدام‌شان از من دو ساعت وقت می‌گیرد و الان نیمه شب است و بلند شدم برای درس خواندن. ☺ 

اما خب! تا این نکته را ننویسم ذهنم ازش جدا نمی‌شود. شده ماجرای چوی‌یونگ که یک ماه تمام تو صحن ذهنم شمشیر بدست ایستاده بود تا ماجرایش را بنویسم. ☺ 

حالا!

زیبایی حقیقی ماجرای دختری هجده ساله است که  در تمام طول زندگی‌اش به خاطر زشت بودن تحقیر شده. بر اثر اتفاقی که قلدرهای مدرسه برایش رقم می‌زنند تصمیم می‌گیرد تا خودکشی کند اما با اقدام پسری جوان از مرگ نجات پیدا می‌کند. بعد از این، به خاطر مشکلات مالی خانواده؛ مجبور به ترک محل زندگی می‌شود و به همین مناسبت مدرسه‌اش نیز تغییر می‌کند.

او بعد از اینکه به مدرسه جدید می‌رود سعی می‌کند با آرایش کردن چهره‌ی زشت خودش را مخفی کند. بنابراین با بازخورد خوبی از طرف همکلاسی‌های جدید روبه‌رو می‌شود. از این میانه با دو پسر جوان و خوش چهره‌ی کلاس برخوردهایش و اتفاقاتی که می‌افتد جدی‌تر است و منجر به این می‌شود که هر دو مرد جوان عاشق جوکیونگ دختر تازه وارد مدرسه می‌شوند.

داستان حول محور این سه جوان است. اول داستان فقط یک عشق و دوستی ساده‌ی دو نفره است. بعد آهسته آهسته به یک مثلث عشقی برای جوکیونگ تبدیل می‌شود. بعدا یک عشق چهار وجهی با دختری دیگر به وجود می‌آید که مثلثی عشقی برای سوهو؛ پسر جوان را رقم می‌زند و کمی جلوتر این عشق پایه‌ی دیگری پیدا می‌کند و یک بازیکن بیست‌بال هم عاشق جوکیونگ می‌شود. اما دست آخر سوجین از سوهو جواب رد می‌شنود و جوکیونگ بازیکن بیست‌بال را رد می‌کند و مثلث عشقی جوکیونگ و سوهو و سئوجین تا انتهای داستان پیش می‌رود. 

نکته‌ای که در خلال این قصه مدام تکرار می‌شود این است که جوکیونگ علاقه‌ی سوهو به خودش را درک می‌کند و او هم عاشق سوهو می‌شود اما هرچه سئوجون تلاش می‌کند تا خودش را به جوکیونگ بقبولاند؛ موفق نمی‌شود. جوکیونگ فقط به عنوان یک دوست مثل دخترهایی که با او دوست هستند؛ با سئوجون رفتار می‌کند و همین مساله است که باعث رنجش خاطر بیشتر سئوجون است. او بارها در طول داستان به جوکیونگ گوشزد می‌کند که ” من هم یک مرد هستم. باید از من هم بترسی!” اما این سخن اصلا مورد توجه جوکیونگ قرار نمی‌گیرد.

اینکه به عنوان یک مرد در نظر گرفته نشوی و معشوقه‌ت تو را اندازه‌ی یکی از مردهای تو خیابان هم به حساب نیاورد؛ باعث رنجش خاطر سئوجون است. اما او به خاطر سوهو از اعلام عشقش به جوکیونگ خودداری می‌کند. دست آخر وقتی به زبان می‌آید هم مجبور می‌شود این قرار گذاشتن‌ها را به سه روز ختم کند و از جوکیونگ جدا شود. 

معضلی که در این داستان مورد توجه قرار گرفته؛ آرایش کردن زنان و اهمیت بیش از اندازه دادن به زیبایی است. اما در خلال قصه به این نکته هم اشاره شده که روابط بین دختران و پسران شاید ختم به یک دوستی ساده نشود. بالاخره او هم یک مرد است حتی اگر توی دختر جوان او  را به عنوان یک مرد حساب نکنی! البته داستان در پی زشت جلوه دادن دوستی بین دختران و پسران که در کره جنوبی مرسوم است؛ نیست. اما طبیعت این دوستی را به تصویر کشیده و بالتبع بازخورد عکسی از آن سنت نشان می‌دهد. 

تکرار این جمله که “من هم یک مرد هستم!” از طرف سئوجون به این معناست که دختران جوان فکر نکنند دوستی‌شان با جنس مخالف می‌تواند بدون دردسر باشد. بالاخره او هم یک مرد است. شهوت دارد. ممکن است هر لحظه عاشق این دختر جوان شود. همان طور که سئوجون ناخواسته دچارش شده بود. 

سئوجون از رفتارهای جوکیونگ خوشش می‌آید و قلبش به تپش می‌افتد. از چنگال کشیدن جوکیونگ به صورتش خوشش می‌آید. از دراوردن ادای پلنگ قلبش به تپش می‌افتد. از خندیدن‌های جوکیونگ قند توی دلش آب می‌شود و حتی بستن موی در جلوی روی سئوجون او را دچار تپش قلب می‌کند و در او احساس عشق را به جوشش می‌آورد. اما او سعی می‌کند جلوی خودش را بگیرد. چون جوکیونگ قرار است با سوهو باشد. این نکته که من هم یک مرد هستم؛ در پی بیان این نکته است که شهوت را نمی‌شود توجیه کرد و جلویش را گرفت و درد و رنج بسیاری را برای آدم مقابل ایجاد می‌کند.

بر خلاف تصور ما؛ گاهی وقتها همین بازخوردها که در این سریالهای کره‌ای به تصویر کشیده شده؛ میتواند برای جوانهای ما آموزنده باشد. البته به شرطی که کسی باشد تا درباره‌ی آن با بیننده‌ی سریال صحبت کند. اگرنه جنبه منفی داستان یعنی دوست شدن دختر جوان با همه مردان قصه و آرایش کردن بی حد و حصر اوست که آموزندگی خواهد داشت. 

البته یک نکته‌ی جالب دیگر هم هست. 

اینکه آرایش کردن شاید بتواند باعث شود عده‌ای عاشق شما بشوند اما این دوست داشتن‌ها فقط یک هوس بیشتر نیست. کسی واقعا عاشق شماست که همه‌ی زشتی‌های شما را کنار بگذارد و زیبایی حقیقی درونی شما را ببیند. همان طور که سئوجون و سوهو بدون در نظر گرفتن زیبایی ظاهری جوکیونگ؛ او را عاشقانه دوست دارند. سوهو از زشتی جوکیونگ از اول کودکی‌شان اطلاع دارد اما سئوجون در خلال قصه به آن پی می‌برد. باز هم اما این مساله که جوکیونگ در واقع زشت است و با آرایش خودش را زیبا کرده باعث نمی‌شود این دو عاشق دلباخته جوان خوش چهره که اتفاقا از نوابغ مدرسه هستند؛ از عاشق جوکیونگ بودن دست بردارند. 

فنون اقناع مخاطب در این داستان بسیار زیبا در پی بد جلوه دادن سنت زیبا پرستی در کره جنوبی است. الان البته فرصت ندارم به‌ش بپردازم. 

از نظر ادبی هم اگر بخواهیم بررسی کنیم؛ داستان با زاویه دید دانای کل نامحدود در حال پی‌گیری است و قهرمان داستان زن جوان است و دو مرد جوان هم نقش هم‌پوشانی برای او دارند. 

بعد از اینکه سریالهای دیگر را به اینجا منتقل کردم شاید درباره‌ی این سریال هم دوباره بنویسم. از نماوا تماشا کنید بهتر هست. حاوی صحنه‌های معاشقه است. آدم‌های مختلفی در طول قصه با هم طرح عشق می‌ریزند و به هم می‌رسند و این خودش بستری است برای ابراز عاشقانه‌های کره‌ای که انگاری تمامی ندارند. 🙂

برای امشب بس است. باید بروم سر درس خواندن تا اذان صبح نشده. 

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

آبنبات طوری

19 دی 1401

بسم الله

دیروز تو وب گردی‌هام درباره‌ی بازیگران کره‌ای؛ خیلی اتفاقی به یک برنامه سرگرمی برخوردم که زمینه سازی برای ازدواج بین سلبریتی‌ها بود. 

برنامه‌ی جذابی بود. ایده‌ش واقعا عالی بود. 

دو نفر از سلبریتی‌ها را با توجه به خلقیات شخصیتی آنها انتخاب می‌کردند و بدون اینکه بگویند طرف مقابل چه کسی است؛ آنها را با هم آشنا می‌کردند. البته تلفنی.

ارتباط تلفنی سه روز ادامه داشت و آنها باید سعی می‌کردند اعتماد طرف مقابل را جذب کنند و طرف مقابل را بشناسند. یعنی درک کنند شخصیت طرف مقابل چجور آدمی است. بعد با هم بدون اینکه یکدیگر را ببینند وقت می‌گذراندند.

دست آخر که دو نفر هم را ببینند یا عاشق هم شده‌اند و ازدواج عاقلانه‌ای با مودت شکل می‌گیرد یا بالاخره به هر طریقی با یکی مثل خودشان آشنا شده‌اند و میتوانند درباره امکان یا عدم امکان ادامه این رابطه با هم صحبت کنند. 

از آنجا که کره جنوبی بحران زندگی تک نفره و خانواده‌های از هم پاشیده دارد؛ این یک حرکت قابل تحسین و جالب بود. 

دو طرف از پشت خطوط تلفن هم عاشق شخصیت هم شده بودند و احساس عشق شکل گرفته بود☺ جالب ماجرا اینجا بود. 

البته ستاره‌ها مشکلات خاص خودشان را در زندگی دارند. این قسمتی که دیدم دو ستاره هر دوتایشان تنهای تنها بودند و یکی‌شان ترس از جمعیت داشت و نمیتوانست با دیگران اخت شود و انس بگیرد. اما این روش روی او هم تاثیر داشت. توانست به آقای بازیگر حمایتگر اعتماد کند و مشکلاتش را با او در میان بگذارد. لا اقل از حجم استرس‌های آنها کم شد. البته وقتی فهمید آقای جینسینگ قرمز چه کسی است؛ واقعا شکه شد. 😅 

در کل جالب بود. 

ما هم کاش از این چالش‌ها راه بیاندازیم که مثلا سلبریتی‌ها با هم ازدواج کنند یا آنها که با هم هستند بچه‌دار شوند و از این کارها. هم برای مردم جذاب است هم فرهنگ‌ساز. هم اینکه از مشکلات جامعه‌ی ستاره‌های کشور کمی کاسته می‌شود. 

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

مغازه باباجان!

15 دی 1401

بسم الله 

خب من چرا همه‌ش تو مغازه پیش باباجان بودم؟ 😊 

حالا دختر بابا بودم به کنار. 😎 😍 اما از بس بهانه می‌گرفتم یک طوری برای خلاص شدن از شر گریه‌هایم مرا همراه بابا می‌فرستادند سر کار. ☺ 

البته باباجان یک تمهید ویژه برای من ترتیب داده بود. برایم یک جعبه کتاب خریده بود. برایتان که قبلا گفتم. وسط شیطنت‌هایم گاهی وقتها جنس‌های مغازه را برای باباجان مرتب می‌کردم. اجناس مغازه بابا خیلی ریز ریز هستند. اکثرشان فلزی است اما پلاستیکی هم هست. 

شغل باباجان؟ 

بابای من؛ اولین موسسه فنی را در تهران تاسیس کرد. او اولین تکنسین تعمیرات لوازم گازسوز در تهران است. مغازه باباجان موسسه فنی و مرکزی بود چون پخش لوازم خرده ریز وسایل گازسوز را بر عهده داشت. گونی‌های بزرگ پنجاه کیلویی کلیدهای گاز و سرشعله‌های اجاق گاز و سیم ترموکوبل و … 

اگر بخواهم نام همه اجناس را بگویم باید تا شب لیست کنم و تمام نشود. من وسط اینها بازی می‌کردم. صبح تا ظهر. عصر تا شب. گاهی وقتها هم به کتابخانه‌ی کوچکم در پشت مغازه سرک می‌کشیدم و کتاب می‌خواندم. 

من دختر بابا بودم و هستم. 

بابا نماز خواندن یادم داد. من را با خودش به مسجد برد. هر جمعه بیدارم کرد تا به دعای ندبه مهدیه تهران یا حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام برویم. روزهای دهه اول محرم صبح قبل از اذان بیدارم کرد و مرا با خودش به روضه‌ی حاج سعید حدادیان برد. حتی با خانه حاج آقا اسلامی که الان خانه مداحان غرب تهران هست هم باباجان مرا آشنا کرد. 

باباجان آشپز افتخاری مراسمات ائمه است.

حالا چی شد یاد این حرفها افتادم؟ 

وسط کلاس بودم که یکهو یاد فضای مغازه‌ی باصفای باباجان افتادم. دم صبح و طلوع آفتاب که تازه افتاده تو کف مغازه و بوی خاک خیس خرده که باباجان قبل از طلوع آفتاب و قبل از باز شدن بازار همه جا را جارو کرده. 

یک لحظه دلم برای لمس آن لحظات تنگ شد. 😢 

آن مغازه دیگر نیست. بازسازی و فروخته شد. اگرنه دلم میخواست آنجا مال من باشد. هر روزم را مثل همان قدیم‌ها با بوی خاک نم خورده و آفتاب کف مغازه و بوی روزنامه‌ای که شیشه‌ها با آن تمیز شده شروع کنم. 

مغازه بابا جان! 

انگاری هنوز دلم ازش جدا نشده. 

خب مغازه باباجان تلویزون داشت. رادیو داشت. صبح‌ها صدای ضرب آهنگ آقای شیرخدا می‌پیچید توی مغازه و باباجان همه جا را جارو می‌کرد. 

مغازه باباجان یک اتاق استراحت کوچک داشت. حیاط داشت؛ این خیلی مهم هست. حیاط داشت؛ آشپزخانه داشت حتی یک خانه هم در بالای مغازه بود که از حیاط پشت مغازه پله میخورد می‌رفت بالا. یعنی مغازه به حیاط خانه وصل شده بود. با یک راهرو. 

مغازه باباجان یک کوچه بن‌بست کنارش بود. یعنی همین الان هم هست. حالا بازسازی شده اما جایش که عوض نشده. 😊 

کوچه شهید بوذری در خیابان کارون. مغازه باباجان نبش کوچه بود. بچه‌های محله‌ی کارون و قصرالدشت و جیحون ای کاش اینجا بودند. با هم رفیق می‌شدیم قطعا 😊 

کوچه بن بست کنار مغازه، جان می‌داد برای دویدن و دوچرخه سواری. اما من فقط دوست داشتم راسته خیابان را از این سر کوچه تا آن سر کوچه طی کنم. فاصله کم بود اما همین قدر کافی بود برای بازی کردن. دلم نمی‌خواست از چشم بابا دور شوم. 

نانوایی تافتون محله هنوز هم انتهای خیابان کارون، سر نبش مرتضوی پابرجاست. پارسال که گذرم افتاده بود آنجا هنوزم بود. ازش چندتا نان خریدیم و به رسم باباجان توی روزنامه پیچیدیم. همیشه فکر می‌کردم این بوی نان مخصوص؛ فقط مال آن نانوایی است یا بوی روزنامه‌هاست که انقدر شیرین است؟ نمیدانم. شاید مهر و محبت باباجان بوده که انقدر خوش طعم و بو کرده بود آن نان‌ها را. 

چلوکبابی معروف غنچه هم تا چند وقت پیش همان‌جا پایین چهارراه مالک اشتر بود. راسته‌ی مغازه باباجان را دارم می‌گویم. هنوز تمام نشده. 

مغازه جگرکی آقای کلانتری اما بسته شد. یک مدت کفاشی بود یک مدت جگرکی. الان نمیدانم چی میفروشد. خیلی وقت است که به محله سر نزده‌ام. 

کنار دست مغازه باباجان؛ آقای کلانتری چندتا مغازه داشت. یکی‌ش هم مبل فروشی بود. بعدا شد چینی فروشی. بعدش اجاره داد به عمده فروشی. الان چی هست نمیدانم. 

بالای مغازه مبل فروشی آقای کلانتری عباس آقا زندگی می‌کرد. بعید می‌دانم هنوز زنده باشد. کنار خانه عباس آقا هم مغازه و خانه‌ی آقای …. 🤔 

چطور اسم آن قهرمان ملی فوتبال نابینایان را فراموش کردم؟ 😕 آدم همسایه به این مهمی را از خاطرش حذف می‌کند؟ 😐 

همه‌ی محله همان‌طوری که من ده سال پیش رهایش کردم باقی مانده اما فکر کنم همه همسایه‌ها از دنیا رفته باشند. 

کاش لا اقل برگردم تو همان کوچه دوباره ساکن شوم. 

پ.ن: تمرین نوشتن و توصیف مکان. 

البته این متن مال امروز نیست. 🙂 جای دیگری نوشته بودم امروز آوردمش اینجا 

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

تبليغات در عاشقان ماه

12 دی 1401

بسم الله

سلام دوستان همراه.

امروز قصد دارم درباره صنعت تبلیغات در کره با توجه به نقدي بر سريال ملودرام عاشقان ماه؛ صحبت كنم. بله! این بار میخواهم درباره فنون اقناع مخاطب که در این سریال استفاده شده صحبت کنم.

براي آغاز بحث بايد به مطلب جالبي اشاره كنم. بررسی سخنان بازیگران اصلی این سریال در سالهای اخیر و تکرار صحنه‌ی احساسی ایستادن در زیر باران در برنامه‌های مختلف و همچنین یادآوری مکرر دیالوگ‌های خاص این سریال توسط دو بازیگر نقش اصلی این سریال؛ ما متوجه می‌شویم این سریال در نظر بازیگران آن از ارزش زیادی برخوردار نبوده بلکه بعدا برای خودش جایگاهی را پیدا کرده است.
بارها لی جون گی عنوان کرده اصلا هیچ وقت فکر نمی‌کرده این سریال این قدر در جهان رشد پیدا کند و بچه‌های خردسال هم با دیدن آن عاشق لی جون گی شوند. بايد گفت نقش آقای لی جونگی در این سریال به قدری تاثیرگذار بوده که برخی از دنبال کنندگان او فقط همین سریال از او را دیده‌اند و یک دل نه صد دل عاشق شخصیت کاریزماتیک او شده‌اند.

استقبال بیش از حد از این سریال در جهان؛ بازیگران آن را به تعجب وا داشت. چون این سریال برای تبلیغات کالایی خاص در کشور کره جنوبی ساخته شد و از یک تلویزيون داخلی به نام sbs منتشر شد. یعنی صد در صد مصرف داخلی داشت. حتی شاید تلاش زیادی هم برای ساخت آن نشده بود اما توانست مرزهای جغرافیایی را درنوردد و جهانی شود. انقدر که آیو و لی جونگی را در جهان مردم با نام هه‌سو و وانگ‌سو بشناسند. ☺️

حتما براي شما سوال شده كه با وجود اين همه ستاره برجسته كه در اين سريالبه ايفاي نقش پرداخته اين سخن چيست؟ عرض ميكنم.

در نسخه اصلی این فیلم در بخش‌هایی میبینید که یک نوع خاصی از کرم پوشاننده‌ی جای زخم و یک عطر به خصوصی به نام روغن رز بلغاری در حال تبلیغ توسط بازیگر نقش هه‌سو یعنی خانم آیو هست. یعنی به صورت زیر نویس فیلم تصویر این خانم همراه با این دو محصول نشان داده می‌شود. البته در طول قصه هم ما با نشانه‌هایی از این دو محصول رو به رو می‌شویم. در خلال قصه در موارد متعددی این دو محصول در وسط قصه رخ می‌نماید. پس قطعا این یک فیلم با هدف تبلیغات کالای خاص هست که در کشور کره به فروش می‌رسد.
در کشور خودمان هم این شکل از تبلیغات وجود دارد. ما فیلم سینمایی‌های زیادی را داشتیم که شرکت‌های چیپس و پفک پشتیبان مالی آنها بوده‌اند یا برنامه‌های تلویزیونی زیادی را میبینیم که توسط یک شرکت خاصی ساپورت مالی می‌شوند. اما قطعا این برنامه‌ها برای مخاطب خارجی ساخته نمی‌شوند. اینها مخصوص مردم ماست. با تفکرات ما ساخته می‌شود و قصد دارد این محصول را در ذهن ما نهادینه کند تا برویم آن را بخریم.

ما تو کشورمان تبلیغات گسترده‌ی بی‌محتوایی را به مخاطب عرضه می‌کنیم؛ مردم دنیا برای فروش یک کرم و یک عطر میلیار میلیارد هزینه می‌کنند و سریال تاریخی می‌سازند. 😏

تا اینجای ماجرا را داشته باشید. براي مطالعه باقي مطلب روي ادامه مطلب كليك كنيد.

ادامه »

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

افسارگسیختگی

11 دی 1401

بسم الله

سلام. 

گاهی وقتها وسط درس خواندن‌ها و کارهای خانه و تماشای سریالها؛ یک زمانی را اختصاص می‌دهم به اینکه پیرامون سریالها در نت تحقیق بیشتر کنم. 

از باب اینکه بشود متوجه شد خود بازیگران سریال درباره‌ی آن چطور قضاوت می‌کنند. و اینکه هر نکته‌ای در داستان فیلم چه معنا و مفهومی دارد؟ یا چیزهایی از این دست.

دیشب به دوتا پست برخوردم که واقعا باعث تاسف بیشترم شد از مردم کره‌ی جنوبی و سینمای آنها.

پشت صحنه‌ی یکی از فیلم‌ها بازیگر مرد باید بازیگر زن را میبوسید؛ اما تا یک حد معینی قرار بود این کار را انجام دهد. بعد از اینکه کات داده شد هنوز بوسیدن این آقا ادامه داشت. قصد نداشت لبهای مبارک خانم بازیگر را رها کند. انقدر بوسیدنش طولانی شد که دست آخر هر دوتا خجالت زده‌ی باقی عوامل فیلم شدند. 😐

آقای بازیگر سریال دیگری گفته بود روزی که اولین سکانس بوسه را ضبط می‌کردیم؛ تولد خانم بازیگر بود. به خانم بازیگر گفتم این بوسه‌های محکم من هدیه‌ی تولد به توست اما بعدا اعتراف کردم که اینها هدیه‌ای به خودم بود. 😐

این هم آن آزادی که غرب مروج آن است. 

در آن سریال اول؛ خانم بازیگر روز آخر فیلم‌برداری داشت گریه می‌کرد. 

من احساس می‌کنم گریه‌هایش به خاطر تمام شدن رابطه‌ای است که هیچ وقت اصولی نشده و او را تحت تاثیر خودش قرار داده. روح یک زن جوان تکه پاره شده و از او سوء استفاده شده و حالا که فیلمبرداری تمام شده اوست و یادآوری خاطرات بوسیده شدن‌های بی‌محابای مکرر آقای بازیگر خاص! 

این است آن آزادی و حفظ حقوق زنان؟ 

آقای بازیگر سریال دوم اما هنوز هم بدش نمی‌آید خانم بازیگر را در آغوش بگیرد و ببوسد. برای همین هنوز هم جملات تاثیرگذار عاشقانه‌ی پایان سریال را برای خانم بازیگر تکرار می‌کند؛ بلکه او خواستگاری غیرمستقیم او را بپذیرد. اما کارساز نیست. 😐 
خب این چه کاریه؟ 

شما آدم هستید؟ 

چرا به این کارهای غیراخلاقی تن می‌دهید؟ احساسات آدم‌ها گِل که نیست همین طوری لگد کنی و بروی و آب از آب تکان نخورد.

آن وقت می‌گویند آمار خودکشی بین سلبریتی‌های کره بالاست. 

طرف انقدر در این افکار غرق می‌شود و جایی برای تخلیه روحی روانی پیدا نمی‌کند که بالاخره به ته خط می‌رسد و خودش را می‌کشد. 

هنوز ماجرای از دست رفتن خانم بازیگر تو کشور خودمان فراموشمان نشده‌. وقتی سریال بی‌همگان را تماشا می‌کردم دلم برایش سوخت. گفتم از بس این پسرک بازیگر او را مادر صدا کرد که از غصه‌اش دق مرگ شد و گفت حالا که دیگر مادر نمی‌شوم بمیرم بهتر است. تا کی صدای این پسری را که میتواند بچه خودم باشد بشنوم که به من بگوید مامان! و در عین حال مامان هیچ کسی توی این دنیای خراب شده نباشم؟ 

تا کی عزیز دل آقای بازیگر باشم اما همسری برای خودم نداشته باشم که به‌م بگوید عزیزم؟! 

این شده که دست به خودکشی زده. 

آدم آدم است. سنگ و چوب که نیست. باید یکی تو مغز پوک این آدمها فرو کند که این روابطی که نشان می‌دهی اول از همه به خودت آسیب می‌زند بعد به آدمهای دیگر جامعه.

کاش یکی میتوانست این را حالی این آدمهای بازیگر بکند. 

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

۳۶ خدا

10 دی 1401

بسم الله

داشتم مطالب گذشته وبلاگم را زیر و رو می‌کردم یاد یکی از انیمه‌ها افتادم که تازگی با دخترها تماشا کردیم.‌ تو شبکه درباره‌ش ننوشتم. فقط با رفقا حرفش را زدم. یک ماجرای جالبی دارد. :) 

ماجرای این انیمه چینی پیرامون یکی از ۳۶ خدای آسمانی است که چون عبادت کننده ندارد مجبور شده بیاید روی زمین و برای خودش عبادت کننده دست و پا کند تا نیروی جادویی‌اش به جوشش بیافتد. :) 

تفکر داشتن ۳۶ خدا آدم را نابود می‌کند. ☺ ما با همین یک خدای احد و واحد که داریم گاهی وقتها آبمان با هم توی یک جوی نمی‌رود. او مدام می‌گوید نکن! ما انجام می‌دهیم. میگوید بکن! انجام نمی‌دهیم. فرض کنید جای این یکی یک دانه خدای بامرام مهربان را ۳۶ خدا بگیرد که دست کم ۳۴ تای آنها از شیطان شکست خورده باشند و یکی‌شان خدای زباله جمع کنی باشد و در بین‌شان در آسمانها هم فساد بیداد کند. ☺☺ 

خدایا بنده‌هایت را از این نادانی نجات بده. 

دلم می‌سوزد که چطور آدمهایی هنوز توی قرن ۲۱ در حال زندگی هستند که یا بت می‌پرستند یا خدا ندارند یا اگر دارند بیشتر از یکی است؟ 😔 

این واقعا تاسف برانگیز هست. 

یکی از آرزوهای تازه‌ی من این است که کاش زبان‌های خارجی زیادی بلد بودم و به همه زبانها درباره‌ی خدا مطلب می‌نوشتم و برای آدمهای مختلف توی دنیا منتشر می‌کردم. 

کاش میتوانستم همه آدمهای روی زمین را به داشتن خدای یکتا دعوت کنم. 

گرچه آرزوی بزرگی است اما محال هم نیست. شاید یک روزی توانستم براورده‌اش کنم. 

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

زن پناهگاه همه!

07 دی 1401

بسم الله 

عزیزان همراه سلام.

امروز با بخش دیگری از نقد سریال کره‌ای عاشقان ماه در خدمت شما عزیزان هستم.موضوع این نقد نقش زن به عنوان یک پناهگاه امن برای همه است. 

چند وقت پیش داشتم با یکی از دوستان درباره‌ی نقش زنان در این عالم سخن می‌گفتم. رسیدم به اینجا که لازم نیست یک زن برای قهرمان بودن به میدان جنگ برود و شمشیر به دست بگیرد و کارهای زمخت مردانه انجام بدهد تا بتوان او را یک قهرمان پنداشت. زن همه این کارها را میتواند فقط با یک نوازش ساده انجام دهد. امروز میخواهم به این بخش از سریال عشاق ماه اشاره کنم. 

عاشقان ماه یا عشاق ماه؛ سریال کره‌ای با تفکرات نیمه بودایی نیمه مسیحی مردم کشور کره ساخته شده اما دین حاکم بر این داستان دین بودایی است. اینها را قبلا به‌ش اشاره کرده بودم. در پست دیگری (در اینجا ) هم درباره امر ازدواج در آیین بودا نوشتم که میتونید مطالعه کنید. 

با اینکه این سریال از نظر ما شایستگی تماشای عمومی ندارد؛ چون به خط قرمزهای ما در روابط و نشان دادن آن پایبند نیست؛ اما در جایگاه خودش به عنوان نمونه‌ای از تفکرات مردم مشرق زمین، قابل اعتناست.

این سریال در پی معرفی یک قهرمان ساده است که توانست تاریخ را تغییر بدهد. او فقط یک زن است؛ هه‌سو. هه‌سو اصلا توانایی شمشیر زدن ندارد. اسب سواری هم بلد نیست. توانایی سیاست‌مداری و مملکت داری هم ندارد. ما با یک ابر قهرمان زن رو به رو هستیم که فقط یک زن ساده است با تفکرات زنانه و توانمندی‌های زنانه. اما همین توانمندی زنانه اوست که نجات بخش و ابر قهرمان شدن او را در پی دارد. 

در دین اسلام به زن به چشم یک پناهگاه امن نگاه شده. پناهگاهی که همسر در کنار او به آرامش برسد و فرزندان در آغوش او رشد کنند و پدر با روی خوش او شاد شود و برادر با حمایت او به پیروزی دست یابد. ما یک کپی از این زنان را در این سریال عاشقان ماه می‌بینیم.نکته جالبی که جا دارد به‌ش اشاره کنم این است که سینمای کره با نمایش این سریال در جهان؛ به تنهایی توانست همه‌ی سخنان فمنیست‌های دنیا را زیر سوال ببرد. smile  این سریال به طریقه‌ای زیبا زنی را به تصویر کشیده که فقط زنانگی می‌کند و قهرمان قصه است. عمرا اگر از فیلم‌سازان مسلمان ما چنین قصه و سریالی با این میزان از توجه جهانی ساخته بشود که بتواند به این زیبایی این نقش پناه همه بودن را در زن به تصویر بکشد.  smile

برای اینکه بتوانم پیرامون شکل‌گیری شخصیت ابرقهرمان قصه و پناه امن بودن او توضیح بدهم مجبورم بخش‌هایی از داستان را برایتان بازگو کنم. برای ورود به بحث هم لازم است به شرح و تفصیلی پیرامون دو شخصیت اصلی این سریال بپردازم. 

عاشقان ماه

 

این تصویر دو شخصیت اصلی داستان هستند.

هه‌سو با بازی خانم آیو بازیگر و خواننده‌ی معروف و لی جون گی بازیگر، خواننده، رقصنده‌ و مدل معروف کره‌ای در نقش وانگ‌سو یا همان پادشاه گوانگ جونگ.  

خانم آیو را قبلا در فیلم‌هایی که از تلویزیون خودمان منتشر شده ندیده‌اید. اما لی جون گی همان ایلجیماست.

در ادامه در صفحات بعدی  با ما همراه باشید.   

 

ادامه »

بیشتر بخوانید
 1 نظر

moon lovers

04 دی 1401

بسم الله

میهمانان عزیزم  سلام.

در ادامه نقد فیلم‌ها و انیمه‌ها که چند وقتی است آغاز کردم؛ امروز آمدم درباره یک نکته ریز که در تفکر مردم مشرق زمین نقش حیاتی دارد صحبت کنم. جالب اینجاست که تمام انیمه‌ها و فیلم‌های شرقی روی این نکته کار می‌کنند. اصلا یکی از اصول زندگی آنهاست.

مثبت اندیشی و تفکر خوب داشتن

بررسی اجمالی در همه فیلم‌ها و انیمه‌ها این نکته را نمایان می‌سازد که مردم مشرق زمین معتقدند انسان باید همیشه تلاش کند و از تلاش دست برندارد و همیشه باید مثبت فکر کند تا یک راه تازه برای برون‌رفت از مشکلات پیدا کند. اساس ترقی این کشورها هم همین تفکر است. البته باید بگویم این همه ریشه در همان تفکر تناسخ دارد.

آنها چون معتقدند روح انسان باید تلاش کند تا یک زندگی خوب را تجربه کند تا بالاخره بخشیده شده و به نیروانه برسد؛ بنابراین همیشه مثبت فکر می‌کنند و همیشه تلاش می‌کنند بهترین زندگی را داشته باشند. اگرنه احتمالا با اجبار طبیعت به چرخه‌ی حیات ابدی غم انگیزی فرو می‌افتند که همچنان ادامه خواهد داشت. توجه کنید که این تفکر دینی بودایی آنهاست. این یک نکته‌ای هست که در اذهان مردم مشرق زمین رسوخ کرده چون قرن‌هاست که بودا دین اصلی آن کشورها بوده‌ است. آنها با وجود مسیحی بودن هم هنوز به برخی از اصول بودا پایبند هستند چون جزء ارتکازات ذهنی و پیش فرض ذهنی آنها شده است.

 

در این فیلم‌ها و انیمه‌ها ما با چند عنصر مواجه هستیم.

1. انسانی که توانایی خاصی ندارد. یا شاید حتی بی‌عرضه‌ترین آدم‌هاست. یا نقصی در جسم یا شخصیت او هست که باعث شده همه‌ی مردم او را ترد کنند یا در گرداب غم تنها باقی بماند.

2. یک نفر که باور دارد همه میتوانند قهرمان باشند. قهرمان زندگی خودشان.

3. یک راه حل که میتواند مشکلات جسمی یا شخصیتی را برطرف کند.

4. یک ابر قهرمان که از دل یک آدم بی‌عرضه بیرون آمده.

آنها به طور پیش فرض سعی می‌کنند بی‌عرضه‌ترین آدم‌های کشور خودشان را باعرضه و ابرقهرمان کنند. بر خلاف کشورهای غربی که دوست دارند همه ناتوان باشند الا یک نفر ابر قهرمان که همه دنیا را نجات بدهد. ابرقهرمان‌ها در داستانهای شرقی مثل آدم‌های معمولی دیگر هستند و برای همه این ابر قهرمانی قابل دست‌یابی است.

حالا با این توضیحات می‌رویم تا درباره‌ی داستان سریال عاشقان ماه یا عشاق ماه صحبت کنیم اما نگران این مطلب هستم که تماشا کردن‌ش برای دوستان یک مساله بشود. زیاد تماشا نکنید. یک کم وقت بگذارید براش‌. ☺️ خیلی خیلی کم. توجه دوباره می‌دهم این سریال برای رده سنی زیر 18 سال اصلا مناسب نیست اما امیدوارم برای دوستان در تربیت فرزندان‌شان مفید فایده باشد. 

ادامه مطلب را در صفحه دوم مطالعه بفرمایید. :)

صفحات: 1· 2

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

عاشقان ماه

17 مهر 1401

بسم الله

قبلا عرض کرده بودم که داستان این فیلم در قرن ۵ قبل از میلاد و با پیش فرض دین رایج بودایی در حال وقوع هست.

این نکته در درک روابط بین افراد و ازدواج‌هایی که در داستان شکل گرفته کمک کننده است. برای همین در هر پست مدام به آن تاکید می‌کنم.

ازدواج در آیین بودا به چه شکل است؟ 

بوداییان برای ازدواج مراسم خاصی ندارند. آنها مثل دیگر ادیان اوراد و ادعیه و کلماتی برای برقراری رابطه ازدواج ندارند. بنابراین همین قدر که دو نفر تصمیم به ازدواج بگیرند و خانواده‌ها آن را بپذیرند این توافق به منزله ازدواج محسوب می‌شود. فقط برای بعد از ازدواج آنها یک جشن برگزار می‌کنند و امروزه در آن جشن موبدان به خواندن دستوراتی پیرامون حقوق زن و مرد و لزوم داشتن زندگی خوب سخنرانی می‌کنند. 

در طلاق هم به همین شکل ما با اوراد و صیغه  و دعا رو به رو نیستیم.‌بلکه وقتی زن و شوهر به این نتیجه برسند که ادامه زندگی برای طرف مقابل رنج آور است به آن پایان می‌دهند. یعنی طلاق هم با توافق دو طرف اجرا می‌شود.

بنابراین انتظار نداشته باشید که در این فیلم‌های با تفکر بودایی شاهد ازدواج و طلاق درست و درمانی باشید. این یک مساله.

نکته دوم این است که خانواده‌ی سلطنتی در رسوم بوداییان مجبور بوده‌اند برای امر ازدواج خودشان از پادشاه کسب اجازه کنند. همین طور امر طلاق با قانون حکومتی پادشاه قابل اجرا بوده است. در حقیقت پادشاه به عنوان ولی امور مسئول ازدواج و طلاق خانواد‌های وابسته به حکومت بوده است.

نکته سوم این که در آیین بودا به جایز بودن چند همسری معتقدند. بنابراین اگر یک مرد یکی از همسرانش را کنار بگذارد و در عین حال به یک کس دیگر علاقه‌مند شود؛ در آیین بودا به عنوان خیانت محسوب نمی‌شود. او حق این را دارد که هرچندتا که دوست دارد همسر اختیار کند. چند همسری در سریال عشاق ماه هم اتفاق افتاده. برخی از شاهزاده‌ها مثل پدرشان چند همسر  دارند. بنابراین ابراز علاقه شاهزاده هشتم به هه‌سو با وجود داشتن یک همسر در عرف آن زمان خیانت محسوب نمی‌شود اما اینکه پنهانی این عمل صورت می گیرد و باعث رنجش خاطر مین‌هه می‌شود؛ این مساله‌ای است که در داستان مورد بررسی قرار گرفته و به آن اشاره شده. 
نکته بعدی در ازدواج بوداییان این است که آنها ازدواج با محارم را حرام نمی‌دانند. تنها ازدواج با مادر یا پدر را بر فرزند حرام اعلام می‌کنند اما دیگر افراد از این قانون خارج‌اند. بنابراین میبینیم وانگ‌سو یک بار با دختر برادرش ازدواج اجباری انجام می‌دهد و یک بار با خواهر یا شاید خواهر خوانده‌ی خودش محبور به ازدواج می‌شود. 

البته در ماهیت وجودی یئون هوا در داستان کاملا رفتار مشخصی وجود ندارد. گاهی اشاره می‌شود که او فرزند خوانده پادشاه است اما همسر پادشاه را مادر صدا می‌کند. گاهی گفته می‌شود او خواهرزاده یا برادرزاده‌ی ملکه دوم است. اما در انتها وقتی میخواهد خودش را به زور به پادشاه بقبولاند می‌گوید من دختر پادشاه فقید تائجونگ یعنی پدر امپراطور هستم. علی ای حال در هر صورتی در آیین بودا ازدواج با محارم اشکال ندارد و فقط ازدواج دختر با پدر یا پسر با ماور نهی شده است. 

حالا با این توضیحات شاید درک بهتری از روابط زنان و مردان در این داستان پیدا کنیم. در حقیقت در هیچ کجای قصه ما با زنا کاری یا فحشا مواجه نیستیم. در هر دینی اگر ازدواج با قوانین خود آن دین شکل بگیرد از نظر اسلام درست و حلال است. 

 اما آنچه گفته شد برای بزرگسالان قابل درک است. کودک و نوجوان که هنوز درک درستی از مسئله ازدواج ندارند و بالتبع از این امور آگاه نیستند نمی‌توانند با این مساله درست برخورد کنند و قطعا یک بد آموزی در این روابط برای آنها وجود خواهد داشت. 

اما نکته‌ای که در انتها به آن اشاره می‌کنم این است که با دیدن تصاویر پشت صحنه‌ی این فیلم؛ ما در می‌یابیم بازیگران مسیحی هستند. با وجود این نکته این سطح از روابط صدمه زننده که آنها در حال ترویج آن هستند تامل برانگیز است. چرا شرق به تبعیت از غرب سعی دارد روابط نامشروع را در جامعه خودش و دیگر جوامع ترویج دهد؟ با وجودی که آنها هم از زنا و زشتی آن آگاه هستند و این مساله را حتی در آیین بودا زشت و گناه به حساب می‌آورند‌. 

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

عاشقان ماه

16 مهر 1401

بسم الله

در ادامه نقد سریال کره‌ای عشاق ماه یا عاشقان ماه به کلیات این فیلم اشاره‌ای کوتاه می‌کنم تا از خلال آن بتوانم به نکات مهمی اشاره کنم.

خرده روایت‌هایی از دوست شدن هه‌سو با شاهزاده‌ها و در بستر این خرده روایتها داستان چگونگی آشنایی و ایجاد علاقه بین هه‌سو و وانگ‌سو یعنی شاهزاده چهارم؛ باعث شکل گیری داستانی تاریخی با تم عاشقانه است که در حقیقت برداشتی آزاد از زندگی تاریخی پادشاه چهارمِ گوریو؛ “گوانگ جونگ” است. 

گو هاجین دختری از قرن ۲۱ با تفکرات آزاد اندیشی و برابری جنسیتی و نفی فاصله طبقاتی به خاطر حادثه‌ای در دریاچه غرق می‌شود و با شروع خورشید گرفتگی که در همان لحظه اتفاق می‌افتد؛ روح او وارد بدن دختری به نام هه‌سو در قرن ۵ قبل از میلاد حضرت مسیح می‌شود. این دختر یکی از اقوام نزدیک یکی از ۲۵ فرزند پادشاه اول گوریو تائجوست.  با هر قدمی که در قصه‌ها و ماجراها پیش میرویم هه سو با تفکرات ساختار شکانه و رفتارش که خارج از عرف زنان آن دوره است؛ بین شاهزاده‌های کشور گوریو شناخته می‌شود. رفته رفته هر کدام از شاهزاده‌ها به او علاقه‌مند می‌شوند و او سعی می‌کند خلقیات همه این پسران را بشناسد و با آنها رابطه دوستی برقرار می‌کند تا بتواند آنها را در زندگی خودشان راهنمایی کند. در خلال این ماجراها که هه‌سو با دیگر شاهزادگان دارد؛ متوجه می‌شود شاهزاده چهارم وانگ‌سو؛ بر خلاف ظاهر وحشتناک و اخلاق تندی که نشان می‌دهد؛ دل رئوف و معصومی دارد و بسیار تنهاست. وانگ‌سو هم وقتی با برادرهایش همراه می‌شود رفته رفته  شناخت بهتری از خلقیات هه‌سو پیدا می‌کند و چون هه‌سو و وانگ‌سو در خانه برادر هشتم برای مدتی ساکن می‌شوند؛ این نزدیکی فتح بابی می‌شود تا هه‌سو بتواند خودش را به عنوان یک دوست به وانگ‌سو نزدیک کند. وانگ‌سو هم در برابر سعی می‌کند به دیگر برادران کمک کند تا مشکلات هه‌سو را برطرف نمایند. 

یک دوستی چند سویه در برهه‌ای از زمان بین شاهزادگان و هه‌سو اتفاق می‌افتد که چون در آن زمان مرسوم نبوده برای برخی از شاهزادگان این شائبه را به وجود می‌آورد که هه‌سو حتما عاشق آنهاست. کم کم عشق واقعی بین هه‌سو و چند تن از شاهزادگان شکل می‌گیرد و او سعی می‌کند کسی را برای خودش پیدا کند که بتواند به او اعتماد کند. چون در زندگی قبلی خودش دوست صمیمی‌اش با سوء استفاده از حسن اعتماد او؛ نامزد او را مالک شده بود. بنابراین این گزاره‌ی “اعتماد کردن به یک نفر” بخش بزرگی از داستان را پایه ریزی می‌کند و تا انتها پیش می‌رود.

اولین رویارویی هه‌سو با شاهزاده هشتم است. او بعد از اینکه از اتفاق غرق شدن هسو در حمام قصر مطلع می‌شود برای سلامتی اونگران می‌شود. برای همین درب اتاقی را که هه‌سو خودش را در آن زندانی کرده می‌شکند و قهرمانانه خودش را هه‌سو می‌رساند و به او این اطمینان خاطر را می‌دهد که از او تا آخر دنیا حمایت و مراقبت کند. او از هه‌سو میخواهد که به او “اعتماد کند” و از اتاقش بیرون بیاید. 

در ادامه هه‌سو سعی می‌کند به ندیمه‌اش چی‌ریونگ اعتماد کند و از او درباره هه‌سوی واقعی سوال می‌پرسد تا بداند این دختری که روحش در بدن آن قرار گرفته چه کسی است؟ 

بعد از این هه‌سو به دختر خاله‌اش که همسر شاهزاده هشتم است اعتماد می‌کند و سعی می‌کند روش خوبی را در این زندگی در پیش بگیرد. اما او هنوز نمیتواند به دیگر آدمهای این دنیا اعتماد کند.

شاهزاده دهم که از نظر سنی کوچکترین شاهزاده است؛ نفر بعدی است که سعی می‌کند اعتماد هه‌سو را به خودش جلب کند. و بعد از آن وانگ جانگ شاهزاده چهاردهم به خاطر نجاتش از معرکه‌ای که در آن گرفتار شده به هه‌سو اعتماد می‌کند و به او قول می‌دهد که بسیار قدرتمند شود تا هه‌سو بتواند به او اعتماد کند.

اعتماد به دیگران عنصر اصلی اما در پس زمینه‌ی داستان است که همچنان پیش برنده‌ی ماجرای این عاشقان ماه است. 

آهسته آهسته هه سو سعی می‌کند اعتماد مادر شاهزاده هشتم و ملکه یو و امپراطور را هم به خودش جلب کند اما وانگ‌سو شاهزاده‌ی چهارم و دو شاهزاده‌ی دیگر همچنان خودشان را از هه‌سو دور نگه می‌دارند. هه‌سو حتی میتواند نظر اعتماد ولیعهد را به خودش جلب کند و از ایشان به خاطر درمان بیماری‌ش هدیه دریافت می‌کند.

در یکی از سالها کشور دچار  خشک‌سالی بزرگی می‌شود؛ به شکلی که زندگی مردم به مخاطره می‌افتد. برای همین موبدان و ستاره شناس جی‌مونگ تصمیم می‌گیرند که پادشاه مراسم دعای باران برگزار کند. بعد از چند روز تلاش باران نمی‌بارد و پادشاه به خاطر عبادت زیاد بیمار و ضعیف می‌شود. به همین خاطر تلاش می‌شود تا یکی از شاهزاده‌ها برای این امر انتخاب شود.

شاهزاده چهارم یعنی وانگ‌سو کسی است که با قرعه انتخاب می‌شود تا مراسم دعا را برگزار کند. اما او روی صورتش یک زخم بزرگ دارد. به خاطر همین صورتش را همیشه با یک نقاب می‌پوشاند. همین زخم برای او عنوان بدشگونی و سیاه بختی به همراه آورده. برای همین مردم به او اعتماد نمی‌کنند و او را مورد آزار قرار می‌دهند. او از این اتفاق ناراحت و نا امید می‌شود و سعی می‌کند دوباره این کار را تکرار نکند.

هه‌سو که با تفکرات ضد تبعیضی خودش در این دنیای جدید وارد شده نمیتواند این رفتار مردم را باشاهزاده بپذیرد و سعی می‌کند اعتماد به نفس شاهزاده را به او برگرداند. برای همین با دانش آرایشگری که دارد کرمی درست می‌کند تا زخم روی صورت وانگ‌سو را بپوشاند.

وانگ‌سو در ابتدا نمیتواند به او اعتماد کند. اما هه‌سو به او این اطمینان را می‌دهد که نقشه‌ی او کارساز است. بعد از پوشاندن جای زخم حالا وانگ‌سو هم تصمیم خودش را گرفته. او کسی را پیدا کرده که میتواند به او اعتماد کند و از او کمک بگیرد. برای همین به هه‌سو ابراز علاقه می‌کند و به او می‌گوید از تو دست برنمی‌دارم. 

ثمره این اعتماد منجر به پیدا شدن جایگاه اجتماعی شاهزاده چهارم در بین خانواده و مردم کشور می‌شود و او از این ماجرا خشنود است. 

این اعتماد به یک دیگر که در این بخش از داستان شکل می‌گیرد؛ تا انتهای قصه پیش می‌رود و وقتی وانگ‌سو تمام اعتمادش را به هه‌سو از دست می‌دهد که متوجه می‌شود هه‌سو قبل از این به ووک یعنی شاهزاده هشتم قول ازدواج داده است. البته او قبل‌تر به این نکته اشاره کرده بود اما وانگ‌سو نمی‌دانست چه کسی به هه‌سو علاقه‌مند بوده . 

در انتهای داستان هم وقتی جاسوس‌ها برای وانگ‌سو خبر می‌آورند که هه‌سو با وانگ‌جانگ زندگی عاشقانه خوبی را تجربه می‌کند؛ تمام اعتمادش را نسبت به هه‌سو از دست می‌دهد.

هه‌سو هرچه تلاش می‌کند تا با نوشتن نامه وانگ‌سو را از این سوء تفاهم خارج کند و بگوید که تنها به او علاقه‌مند است؛ موفق نمی‌شود. او حالا از اینکه اعتماد وانگ‌سو را از دست داده ناراحت است اما هیچ کاری هم از عهده‌ او ساخته نیست. بنابراین در برابر سرنوشت تلخ خودش تسلیم می‌شود و بدون دیدن دوباره‌ی عشق زندگی‌اش وانگ‌سو؛ از دنیا می‌رود.

همان طور که در بخش قبلی و در پست قبلی توضیح دادم؛ این ارتباط تنگاتنگ هه‌سو با دیگر شاهزاده‌ها و نگه‌نداشتن حد و مرز بین زن و مرد باعث شد تا اعتمادی که به سختی شکل گرفته بود به آسانی گسسته شود و پایه‌های عشق و زندگی این دو قبل از اینکه استحکام پیدا کند بریزد.

واقعیت بیرونی این ماجرا هم دقیقا همین است. وقتی انسان میتواند به کسی اعتماد کند که بداند او دروغ نمی‌گوید. در حال چاپلوسی نیست. نمیخواهد از او برای پرش خودش استفاده کند. قرار نیست مورد سوء استفاده‌ی روحی و جسمی قرار بگیرد. اما همین که این حس بی‌اعتمادی نسبت به طرف مقابل به وجود آمد دیگر تمام زندگی نابود می‌شود. 

مردی که نتواند به همسر خودش اعتماد کند چطور میتواند در کنار او به آرامش برسد؟ 

زنی که نتواند به همسر خودش اعتماد بکند چطور میتواند در کنار او به آرامش برسد؟ 

آرامش واقعی در زندگی وقتی اتفاق می‌افتد که اعتماد حقیقی و مستحکمی شکل بگیرد. اعتماد وقتی شکل می‌گیرد که زن و مرد حد و مرز بین خودشان و دیگران را حفظ کنند. دوستی زن با برادران و دوستان همسرش حتی اگر فقط برای ابراز محبت و در حد دوستی باشد؛ می‌تواند به این حس اعتماد لطمه وارد کند. از طرف دیگر دوستی مرد با زنان نامحرم میتواند حس بی‌اعتمادی را در همسرش به وجود بیاورد. و این یعنی پایان زندگی.

بسیاری از زندگی‌های این روزها به خاطر همین مساله از هم پاشیده می‌شود. دوستی‌هایی که در فضای مجازی یا حقیقی شکل می‌گیرد و آهسته آهسته پایه‌های اعتماد بین همسران را سست می‌کند و انتهای این دوستی‌های بی‌ضابطه فقط تنفر و ترس و طلاق است. 

باز هم برای گفت از این سریال حرف بسیار است. با وجود صحنه‌های خارج از اخلاق این سریال؛ نمیتوان آن را برای دیدن عموم مردم توصیه کرد. اما نویسندگان این اثر با وجود اعتقادات ضد دینی و ضد اخلاقی به خوبی توانسته‌اند تاثیر روابط نامشروع در زندگی زن را به تصویر بکشند. 

 

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

عاشقان ماه

12 مهر 1401

بسم الله

در سریال کره‌ای عشاق ماه، ما با چند داستان رو به رو هستیم. چون داستان حول محور هشت شاهزاده از ۲۵ شاهزاده‌ی فرزندان تائجونگ؛ یعنی پایه گذار کشور گوریو است. البته بین همه این داستانها یک نخ تسبیح وجود دارد و آن دختری به نام هه سو هست که بر اثر مرگ؛ روح دختری از زمان حال در جسم او حلول کرده است. 

عاشقان ماه در حقیقت عاشقان هه سو (هه سو به معنی ماه) هستند که فقط شامل شاهزاده‌ها نمی‌شود. در جایی از قصه پادشاه تائجونگ و یکی از همسرانش به نام بانو اوه هم از عاشقان و دوست‌داران هه سو می‌شوند. 

یعنی دوست داشتن و عشق درون‌مایه اصلی این فیلم است. 

تصور کنید دختری با شجاعت و تفکرات امروزی وارد زمانه‌ی قرن ۵ قبل از میلاد بشود. چطور احساسات و تفکرات مردم آن زمان را به چالش می‌کشد و تغییرات فرهنگی ایجاد می‌کند؟ البته خود او هم چیزهای زیادی از این تجربه فرا می‌گیرد. همین خرده داستانهاست که ماجرای فیلم را هیجان‌انگیز کرده و مخاطب را مجاب می‌کند تا آن‌را دنبال کند.

یکی از چیزهایی که در سریال عاشقان ماه مورد تاکید قرار گرفته و در آخر فیلم قدم به قدم به رد خوب بودن این عمل می‌رسیم؛ دوست شدن هه سو دختر جوان قصه با همه‌ی شاهزاده‌هاست.

هه سو در اولین برخورد با شاهزاده هشتم سعی می‌کند به او اعتماد کند تا در زندگی جدیدش بتواند دوام بیاورد. اما در ادامه شاهزاده هشتم که از زندگی خودش راضی نیست ناخودآگاه با دیدن شیطنت‌ها و توانمندی‌های هه سو و اتکای به نفس او؛ عاشق او می‌شود و سعی می‌کند به او نزدیک شود تا با او ازدواج کند.

در مرحله بعد؛ دعوای هه سو با شاهزاده دهم و دست انداختن برادران شاهزاده؛ این شائبه را برای ئون شاهزاده دهم، ایجاد می‌کند که هه سو عاشق اوست. و این فتح بابی می‌شود برای دوستی با او.

در مرحله بعد شاهزاده چهارم است که در یک اتفاق به هه‌سو برخورد می‌کند و او را نجات می‌دهد. اما در ادامه از شجاعت او خوشش می‌آید و آرام آرام هه‌سو خودش را در قلب شاهزاده چهارم وارد می‌کند. هه سه بعد از پوشاندن زخم شاهزاده چهارم به او اعتماد به نفس زیادی می‌بخشد و همین امر باعث می‌شود وانگ‌سو شاهزاده چهارم عاشق هه‌سو شود.

در جای دیگر هه‌سو به کمک شاهزاده چهاردهم می‌شتابد و او را از خطر قطع شدن دستش نجات می‌دهد. در آن صحنه هه‌سو شاهزاده چهاردهم را جلوی چشم دو عاشق دیگرش یعنی شاهزاده چهارم و هشتم در آغوش می‌گیرد تا او را تشویق کند. آنجاست که شاهزاده چهاردهم هم عاشق هه‌سو می‌شود و آرزو می‌کند کاش او همسر من باشد.

مهربانی و محبت هه‌سو به تک تک شاهزاده‌ها باعث می‌شود تک‌تک آنها او را دوست خود بدانند و آرزوی ازدواج با او را در سر بپرورانند اما واقعیت داستان این است که او با نام معشوقه پادشاه از شاهزاده چهارم باردار می‌شود و با ازدواج سوری با شاهزاده چهاردهم از قصر بیرون می‌رود و در آخر بدون رسیدن به عشق واقعی‌اش یعنی شاهزاده چهارم و بدون داشتن یک زندگی شاد و بر اثر بیماری از دنیا می‌رود.

در بخشی از داستان بانوی بزرگ دامیون به هه‌سو هشدار می‌دهد که رفتار او با شاهزاده‌ها درست نیست   و مهربانی او کار دست او خواهد داد اما او اهمیت نمی دهد و سرانجام درگیر روابط عشقی با همه شاهزاده‌ها می‌شود. 

یک دختر و چندین عاشق دلباخته. دست آخر هم فقط خاکستر دخترک برای شاهزاده چهارم و دخترش برای شاهزاده چهاردهم و یادش برای شاهزاده هشتم باقی می‌ماند.

سرانجام نگه نداشتن حدود روابط بین زن و مرد را به درستی و زیبایی می‌توان در این سریال مشاهده کرد.

در آخرین قسمت پادشاه یا همان شاهزاده چهارم از جی‌مونگ ستاره‌شناس می‌پرسد:” مگر بک‌آه (برادر شانزدهم) نگفت ازدواج جانگ با هه‌سو سوری است؟ پس چرا آنها با هم این همه صمیمی هستند؟”

و جی‌مونگ در جواب می‌گوید:” شما که او را می‌شناسید. او از این صمیمیت قصدی ندارد‌. او از آن دسته آدم‌هاست که بین زن و مرد تفاوت قائل نمی‌شود.” .

اما این سخن پاسخ خوبی برای وانگ‌سو نیست. او این مساله را نمیتواند درک بکند. در واقع غیرت او اجازه نمی‌دهد معشوقه و همسر خودش را با دیگری در حال خوشی ببیند.

و این همان چیزی است که ما در دین اسلام به عنوان حدود روابط زن و مرد به آن پایبند هستیم.

زن و مرد نامحرم نباید به هم محبت کنند. ابراز علاقه و محبت به جنس مخالف باعث انس می‌شود. و واقعا انس گرفتن با جنس مخالف تا کجا امکان پذیر است؟ این که هه‌سو خودش هم درست نمیداند عاشق چه کسی است و هر لحظه در آغوش یکی از شاهزاده‌ها جای می‌گیرد و به او ابراز علاقه می‌کند؛ از بزرگترین آسیب‌های این داستان است که نویسنده هم به طریقی میخواهد بگوید این کار او درست نیست. در نهایت همین رفتار او به ضررش تمام شد و عاشق واقعی‌اش که با او نامزد کرده و قرار ازدواج گذاشته بود از او رانده شد و تمام تلاش هه‌سو برای برگرداندن عشقق بی‌نتیجه ماند. 
این داستانی از کره است. با تفکرات بودایی نگاشته شده و تاریخی قبل از میلاد حضرت مسیح را نشان می‌دهد. بنابراین میتوان نتیجه گرفت غیرت ورزی مردان یک امر فطری است. عشق ورزیدن به جنس زن یک امر فطری است. جذاب بودن زن یک امر فطری است. و اگر زن و مرد مراقب رفتار خودشان نباشند این امور فطری کار آنها را سخت می‌کند. 

آن زمان که هنوز اسلام متولد نشده بود و مسیحیت وجود نداشت؛ زنان و مردان بودایی به اهمیت خانواده و حدود روابط بین زن و مرد آگاه بودند. اما اینکه الان چرا غرب در حال قبح زدایی این امور است؛ باشد برای وقتی دیگر

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

عشاق ماه

12 مهر 1401

بسم الله.

بعد از اینکه تصمیم گرفتیم با دخترها بنشینیم و فیلم و انیمه تماشا کنیم؛ با پیشنهاداتی برای دیدن فیلم مواجه شدیم. یکی از فیلم‌ها عشاق ماه بود. 

عشاق ماه؛ محصول کشور کره‌ی جنوبی است و داستان برهه‌ای از زندگی پادشاه چهارم گوریو یعنی گوانگجو را به تصویر می‌کشد. 

جدای از فضاهای احساسی و عاشقانه‌ی فیلم که در راستای تعمیق باور مردم کره نسبت به پادشاه چهارم ایجاد شده است؛ تماشای این فیلم برای بزرگسالان دارای آثار خوبی است که قصد دارم در ادامه به آنها اشاره کنم.

اینکه درست در زمان جنجال حجاب و آزادی زن؛ این مساله پیش آمد که من با این سریال کره‌ای رو به رو شدم واقعا برای خودم جالب بود. خلاصه مطلب این فیلم این است که آرامشگری یک زن و محبت کردن او به همسرش توانست تاریخ را تغییر دهد و پادشاه گوانگجو را از یک خون‌ریز محض به یک پادشاه عادل و مهربان تبدیل کند. 

هشدار می‌دهم این فیلم برای کودک و نوجوان مناسب نیست. چون نسخه اصلی فیلم دارای صحنه‌های معاشقه پادشاه با همسرش هست و در نسخه سانسور شده نیز ما با رد شدن از هنجارهای اجتماعی خودمان رو به رو هستیم که برای نوجوان و کودک قابل توضیح و رفع و رجوع نیست. بنابراین قطعا فقط و فقط بزرگسالان تماشا کنید و البته خودتان جاهایی را برای خودتان سانسور کنید. ؛)

در ادامه در پست‌های دیگری به نکات جالب این سریال اشاره خواهم کرد ان شاء الله.

علی ای حال توجه به یک نکته در تماشای این فیلم مهم است و آن این است که فضای دینی این سریال در زمان قرن ۵ قبل از میلاد حضرت مسیح و دین رایج آن زمان یعنی بودایی است. گاهی هم از سخنان برخی از کاراکترهای داستان بر می‌آید که اصلا دین و آیینی را قبول ندارند. 

با این پیش زمینه ذهنی داستان را و نکته‌هایش را با ما همراه باشید

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

مشق شب

10 شهریور 1401

بسم‌الله

شکلک‌هایی که توی متن‌ها بوده از بین رفته. جای‌شان را علامت سوال گرفته. داشتم فکر میکردم وسط نوشته‌ی فاطمه این همه علامت سوال نبود. من قبلا ویرایشش کرده بودم. حالا اینها از کجا آمده؟

تازه فهمیدم بعد از به روز رسانی بعضی اشکال ایموجی را نشان نمیده.

این خانه هم از بین رفتنی است. بالاخره یک روزی اتفاق میافتد. داشتم فکر می‌کردم اگر یک روز سرور کوثربلاگ را خاموش کنند چه میشود؟ 

دنیای من بعد از کوثربلاگ :/ 

کاش به اهمیت وبلاگ‌ها دیگر دوستان هم پی‌ببرند. وبلاگ‌ها واقعا از کانالها و گروه‌های برنامه‌های دیگر پر اهمیت‌ترند. 

راستی! 

اگر یک روری گوگل اعتبار خودش را برای سرچ کردن از دست بده و مردم با یک جستجوگر دیگری کار خودشان را ادامه بدهند؛ آن موقع اصول سئوی آن جستجوگرها چطوری است؟ آن موقع هم لازم هست به جستجوگرهای دیگر هم وبلاگ ها را بشناسانیم یا کوثربلاگ باز هم خودش به صورت خودکار این کار را انجام می‌دهد؟ 

باید با جستجوگرهای دیگری امتحان کنم. این طور نمی‌شود.

پ.ن: تمرین صدای ذهن متشوش :)) 

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »

زی طلبگی

05 شهریور 1401

بسم الله

زی طلبگی کلمه‌ی خیلی نامفهومی است. شاید اگر ساده‌اش کنی بزرگ می‌شود؛ به خاطر همین این قدر کوچک است. زی طلبگی یعنی سبک زندگی یک طلبه.

طلبه‌ها برای خودشان دنیایی دارند. خانه‌هایشان همیشه پر از کتاب است. مداد و کاغذ تو سرتاسر خانه پیدا می‌شود. دفتر و دستک‌شان همیشه خدا یک گوشه خانه روی زمین است. چون طلبه‌ها مدام در حال مطالعه‌اند‌. 

طلبه‌ها دل به دنیا نمی‌بندند. دارایی‌شان کتاب‌هایشان است. سعی‌شان کمک به بندگان خداست. دستگیری از نیازمندان است‌. البته اینکه دارایی آنچنانی ندارند یک بخش آن برمی‌گردد به اینکه آنها فرصتی برای کار کردن پیدا نمی‌کنند. یا کسی به آنها شغل نمی‌دهد. یا شغلی که بلد هستند از آن امرار معاش کنند؛ به شکلی است که برای مردم زشت می‌نماید. مثل همین نمونه‌هایی که در فیلم‌های سینمایی دیده‌اید. 

البته طلبه‌های خانم الزاما این‌طور نیستند.

زنان طلبه همسران پولدار هم ممکن است داشته باشند. از آنجا که نفقه‌شان بر عهده کس دیگری است؛ حتی ممکن است هیچ شغلی جز مادری که ارزشمند‌ترین کار دنیاست؛ بر عهده نگرفته باشند. البته اکثر خانم‌های طلبه مشغول تدریس و تحقیق و کارهای فرهنگی‌اند. طلبه‌ها هیچ جوره نمی‌توانند بیکار بنشینند.

اینکه می‌گویی سبک زندگی؛ شامل همه چیز می‌شود. شامل نوع پوشش؛ مدل چینش منزل، سبک آشپزی، استفاده از ابزارها در زندگی، حتی نوع رفتار و تعامل با همسایه و دوست و آشنا. سبک زندگی خیلی گسترگی دارد. شاید من هم قبل‌تر اینها را نمی‌دانستم. وقتی شروع کردم به تحقیق درباره سبک زندگی طلبگی خانم‌های طلبه؛ تازه متوجه شدم سبک زندگی یعنی چه؟ 

نوشتن از سبک زندگی خیلی اهمیت دارد. فیلم ساختن از سبک زندگی خیلی مهم است. شعر گفتن درباره سبک زندگی واقعا مهم است. ساختن اسباب بازی و طراحی روی جلد دفترها هم حتی میتواند کمک کننده باشد. اما ما سبک زندگی را منحصر کرده‌ایم به یک چادر. 

البته که چادر مهم است اما تمام سبک زندگی در حوزه پوشاک این نیست. باید یک دوره فقط درباره پوشاک اسلامی بنویسیم و فیلم بسازیم و طراحی و نقاشی کنیم. این اهمیت زیادی دارد. تمدن سازی از همین خورده ریزها شکل می‌گیرد. باید برای مردم دنیا درباره‌ی نوع پوشش و سبک پوشش اسلامی ایرانی خودمان بنویسیم. که چه مزایایی دارد؟ چطور می‌شود از آن استفاده کرد. چرا باید این طور لباس پوشید؟ اینها خودش یک دنیا حرف دارد.

سبک زندگی اسلامی ایرانی و سبک زندگی طلبگی و از آن مهم‌تر سبک زندگی خانم‌های طلبه؛ موضوع خیلی جالبی برای نوشتن هست. اگر این قدرت را داشتم که دوباره دوستان را جمع کنم به‌شان می‌گفتم این قلم‌هایشان در این راه چقدر میتواند به مساله ظهور کمک کند. 

بیشتر بخوانید
 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 22

آشنایی با مدیر وبلاگ

خاتون بیات هستم. همه‌ی مطالب این وبلاگ دست‌پخت خودم هست الا چند پست که ماهیت‌شان مشخص هست. کلا تو کار کپی پیست نیستم مگر به ضرورت. :) ممنون که به اینجا سری زدید. یا علی

صفحات دیگر

  • استغفار هفتاد بندی مولا امیرالمومنین علی علیه السلام
  • دعای هفتم صحیفه ی سجادیه

پیوند ها

  • کانال من در ایتا
  • سای‌دا
  • پخش زنده از حرم مطهر رضوی
  • کازیوه
  • پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ ونشر آثار آیت الله العظمی خامنه ای
  • عشق های آبکی
  • تسنیم
  • مولای خوب غزلهای من سلام
  • سایت شهید آوینی
  • وبلاگ شبکه تبلیغ
  • پرتال نرم افزار های اسلامی نور

ما چندمین هستیم؟

  • رتبه کشوری دیروز: 23
  • رتبه مدرسه دیروز: 2
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 32
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 2
  • رتبه 90 روز گذشته: 171
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 2

تعداد مهمانان من

  • امروز: 62
  • دیروز: 122
  • 7 روز قبل: 1848
  • 1 ماه قبل: 12211
  • کل بازدیدها: 190666

وبلاگ های دیگرم

  • غزلهای عاشقی
  • راهیان نجف اشرف
  • سایدا

السلام علیک یا صاحب الزمان ممنون که اینجا هم سری زدید