غزل های عاشقی
 
 


دوستانی که آنلاین هستند
  • مدرسه علمیه کوثر ورامین
  • آقای کیانی
  • zahir


تعداد مهمانان من
  • امروز: 1
  • دیروز: 8
  • 7 روز قبل: 41
  • 1 ماه قبل: 150
  • کل بازدیدها: 4718


ما چندمین هستیم؟
  • رتبه کشوری دیروز: 94
  • رتبه مدرسه دیروز: 2
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 151
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 2
  • رتبه کشوری 90 روز گذشته: 443
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 2




آخرین نوشته ها
آخر صحبتهای دکتر عزیزی رسیدیم به بحث شان. همین یک ربع برایمان کفایت میکرد که بارمان را ببندیم. مثل همیشه فرمودند:” خانه هاتونو وقف حضرت زهرا سلام الله علیها کنید و نیت کنید و به خانم بگید شما حرم نداری. از این به بعد خونه ی من حرم شما باشه. هرکاری…
هر دم از این باغ بری می‌رسد. شایدم بشه گفت یک کلمه از زبان مادر عروس بشنوید. هرچند وقت یکبار سیاسیون باید یک حرفی بگویند که مردم مطمئن شوند اینها حتما مشکل دارند. اگرنه روزشان شب نمی‌شود. یک روز گیر میدهند به شیعه و سنی. یک روز به کرد و ترک و لر و فارس.…
خیلی روز هست که دست ودلم به نوشتن نمیرود. یعنی هرکار می‌کنم بنویسم شدنی نیست. خیلی بد است که آدم هیچ فکری توسرش نباشد که بخواهد بهش فکر کند یا درباره اش بنویسد. آدم خسته میشود از ننوشتن! به نظرم کتاب خواندن و چیز نوشتن خودشان یک جور رزق معنوی هستند که…
بیچاره اون که ندیده کربلاتو بیچاره تر اون که دیده کربلاتو. قبل از اینکه بروم کربلا درک درستی از زیارت اباعبد الله الحسین علیه السلام نداشتم. عاشق آقا بودم و هستم اما عظمت روح اباعبد الله الحسین علیه السلام را درک نمی‌کردم. یعنی الان هم هنوز به این درک…
چطور باب الحوائج شدی؟ آن روز وقتی رسیدم دم باب صاحب الزمان علیه السلام، فقط یک سوال از آقا جانم پرسیدم.” آقا فقط بگو چکار کردی که باب الحوائج همه عالم شدی؟” باب الحوائج رباب و سکینه شدی. باب الحوائج رقیه و علی اصغر. باب الحوائج حسین علیه…
بیخود نیست که هر کس از کربلا برمی‌گردد میخواهد هرساله به زیارت برود. یک بار که در جذابه ی حسینی قرار گرفتی دیگر دست خودت نیستی. کشیده میشوی سمت حسین علیه السلام. وقتی وارد کربلا شدیم و در حدود حرم عباس علیه السلام قرار گرفتیم قلبم گرفتار کششی شد که بی…
چند روزی هست که  دارم خودم رو حاضر می‌کنم برای رفتن به زیارت. برای رفتن به دیار عاشقان. برای رفتن به کربلا! اولش کارهای دخترهایم را انجام دادم. موهایشان را کوتاه کردم. لباسهای نو برایشان خریدم و کفشهایشان را عوض کردم. وقتی داشتم این کارها را انجام…
آبجی خانم الان کربلاست. امروز پیام داده بود که:” کیفم رو زدند پولهاتو بریز تو کارت با خودت بیار. تو مسجد کوفه گم شده بودم. فلان جا با شوهرت قراربزار که گم نشی. شب تو نجف بی‌خواب میشی. آخرشب تو حیاط حرم روضه میخونن برو تا صبح بشین گوش کن. منم اونجا…
زائر کربلا داشت از خاطراتش در پیاده روی اربعین تعریف می‌کرد. “صبح ها ساعت ۵ صبح که میشد همه برای نماز پا می‌شدند ولی بعد اون دیگه نمیتونستی بگیری بخوابی. همه میزدن بیرون از موکب و راه میافتادند. مثل آواره ها!” این دوتا کلمه دیشب تا حالا تو…
این عکسو امروز شکار کردم. شته ها مشغول کارند. لطفا مزاحم نشوید😉 چقدر جالبه که آدم حشرات رو بتونه از نزدیک ببینه. فکرشو بکنید با این جثه ی کوچک، این حشره هم مخلوق خداست و اون کهکشان بزرگ هم همین طور. آدم باید از خودش خجالت بکشه که وسط این دنیا بی‌فایده…


تعداد میهمانان ما
 



آخر صحبتهای دکتر عزیزی رسیدیم به بحث شان. همین یک ربع برایمان کفایت میکرد که بارمان را ببندیم.

مثل همیشه فرمودند:” خانه هاتونو وقف حضرت زهرا سلام الله علیها کنید و نیت کنید و به خانم بگید شما حرم نداری. از این به بعد خونه ی من حرم شما باشه. هرکاری هم تو خونه انجام دادین به نیت حضرت زهرا سلام الله علیها انجام بدید.” دوباره فاطمیه نزدیک است. باید بروم یک پرچم مشکی فاطمیه برای حرم خانم جان تهیه کنم!

اما استاد این جلسه یک حرف دیگر هم زد که دل من را آتش زد. گفت:” تو دعاهاتون از خدا نخواین که آقا رو ببینید. فوقش آقا رو هم دیدین بعدش چی؟ تو یک جلسه ی دیدار با رهبری هزاران نفر درحال دیدار آقا هستند. همه شان آقا را میبینند اما در اون وسط جمعیت آقا یکی را صدا بزند و بگوید بیا جلو! بعد چفیه اش را دربیاورد بدهد به او. این چقدر با هم فرق میکند؟! به آقا بگویید آقا جان. وسط این همه آدم منو ببین!”

آقا جانم!

آخر روی سیاهم که دیدن ندارد. دل سرگردان و حیران از گناهم. اما دلم خوش است که آقایم کریم است.

آقاجان!

وسط این همه آدم که تو شهر من هستند من را ببین که دیدن تو با دیدن همه عالم فرق میکند. لا اقل شاید نگاه گرم و مهربانت به وجود سراپا تقصیرم بیافتد من هم هدایت شوم.

اما شاید اتفاقا باید خودم را از دید آقاجانم پنهان کنم؟ آیا انتظاراتش را براورده کردم که حالا منتظر باشم نگاهش را سوی من بگرداند؟ شاید آقاجانم هر هفته که نامه ی اعمالم را میبرند نزدش با خودش نچ نچ میکند و خطاب به من میگوید:” تو دیگه چرا؟ تو که نام سربازی ما رو یدک میکشی!”

آقا جانم. دلم برای لحظه لحظه بودن با شما تنگ شده. اما روی دیدارت را هم ندارم. از خودم راضی نیستم چون به آنچه وظیفه ام بود درست عمل نکردم. فقط تنها چیزی که دارم بگویم این است:

آقا جان. اگر چشم مهربانت سوی من خطاکار افتاد فقط من را ببخش که دلت را خون کردم. شما آقای کریم هستی. مولای مهربان به کنیز خطارش رحم میکند. آخر خدای عزوجل فرموده است:” ارحم ترحم”

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: امام زمان, وظایف منتظران, حرف دل  لینک ثابت
[شنبه 1396-09-25] [ 01:16:00 ق.ظ ]




هر دم از این باغ بری می‌رسد. شایدم بشه گفت یک کلمه از زبان مادر عروس بشنوید.

هرچند وقت یکبار سیاسیون باید یک حرفی بگویند که مردم مطمئن شوند اینها حتما مشکل دارند. اگرنه روزشان شب نمی‌شود. یک روز گیر میدهند به شیعه و سنی. یک روز به کرد و ترک و لر و فارس. یک روز به نیروهای نظامی و انتظامی با حقوقدانان و حالا امروز نوبت حوزه و دانشگاه است.

تو دانشگاه به اندازه ی حوزه های علمیه آزادی نیست. خوب اگر آزادی تو دانشگاه نیست چون  دانشگاه را دولت اداره میکند و دولت هم که به خودش خیانت نمیکند. از قدیم گفته اند چاقو که دسته ی خودش را  نمیبره. میبُره؟ حوزه های علمیه برای همین از طرف دولت تغذیه نمی‌شودکه بتواند مستقل باشد. بتواند هر وقت کژی دید راه راست را نشان دهد. بتواند هر وقت کسی پایش را کج گذاشت راستش کند. حوزه ها آزادی دارند چون دولتی نیستند.

دانشگاه هم اگر بخواهد آزاد باشد باید از زیر یوق دولت خودش را بیرون بکشد. اما انصافا دانشجوهای کشور ما هر کجا هستند حرفشان را میزنند. اتفاقا حوزه و دانشگاه یکجا با هم توافق دارند و آن هم وقتی هست که هرکدام شان که حرف بزند بهشان میگویند بی سواد بی شناسنامه. اینجا فکر کنم همیشه عدالت برقرار است.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: حرف دل  لینک ثابت
[دوشنبه 1396-09-13] [ 09:25:00 ق.ظ ]




خیلی روز هست که دست ودلم به نوشتن نمیرود. یعنی هرکار می‌کنم بنویسم شدنی نیست. خیلی بد است که آدم هیچ فکری توسرش نباشد که بخواهد بهش فکر کند یا درباره اش بنویسد. آدم خسته میشود از ننوشتن!

به نظرم کتاب خواندن و چیز نوشتن خودشان یک جور رزق معنوی هستند که اگر آدم بهشان اهمیت ندهد ممکن است از دست بروند.

امروز زن داداش می‌گفت حاجیه خانم مادرشان هر وقت می‌خواهد یک لباس جدید دست بگیرد برای بافتن، برایش صدقه می‌دهد که آن لباس به چشم نیاید و سبک باشد و زود تمام شود. حاج سعید حدادیان هم قدیم ترها می‌گفت:” برای اشک های چشم تان صدقه بدهید که خشک نشوند.” به نظرم برای همه ی رزق های معنوی مان صدقه لازمیم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: حرف دل  لینک ثابت
[جمعه 1396-09-10] [ 01:42:00 ق.ظ ]




بیچاره اون که ندیده کربلاتو

بیچاره تر اون که دیده کربلاتو.

قبل از اینکه بروم کربلا درک درستی از زیارت اباعبد الله الحسین علیه السلام نداشتم. عاشق آقا بودم و هستم اما عظمت روح اباعبد الله الحسین علیه السلام را درک نمی‌کردم. یعنی الان هم هنوز به این درک نرسیده ام اما چشانم به دنیای بدون اباعبد الله باز شده و تازه فهمیدم چقدر تاحالا بدبخت بودم که نرفته بودم کربلا.

زیارت ائمه علیهم صلوات الله خیلی اهمیت دارد چرا که وقتی آدم در آن فضا قرار میگیرد جاذبه ی امامت او را به سمت خودش جذب میکند و هدایت می‌شود. حالا الان احساس می‌کنم یک چیز بزرگ در قلبم خالی است. حرم اباعبد الله الحسین علیه السلام و حرم بقیه ی عتبات مقدسه ی عراق. تا آدم در مسیر جاذبه شان قرار نگیرد درک نمی‌کند. تا آدم خودش آنجا نباشد متوجه نمی‌شود.

راستش را بگویم قشنگ فهمیدم چه کسی برایم این زیارت را امضا کرده بود. وقتی رسیدم به محضرش حسابی تحویلم گرفت. 

شما خاندان کرم و کرامت هستید. لطف تان بینهایت است. این را هر کسی بهتان متوسل شده می‌فهمد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: درس های قیام عاشورا, خاطره ها, امام حسین علیه السلام, حرف دل  لینک ثابت
[دوشنبه 1396-08-29] [ 09:28:00 ق.ظ ]




چطور باب الحوائج شدی؟

آن روز وقتی رسیدم دم باب صاحب الزمان علیه السلام، فقط یک سوال از آقا جانم پرسیدم.” آقا فقط بگو چکار کردی که باب الحوائج همه عالم شدی؟”

باب الحوائج رباب و سکینه شدی.

باب الحوائج رقیه و علی اصغر.

باب الحوائج حسین علیه السلام و زینبین؟

آقا چطور شد که باب الحوائج همه ی ائمه علیهم السلام شدی؟

حتی باب الحوائج آقا جانمان حضرت صاحب العصر والزمان علیه السلام؟

فکر کنم فقط به خاطر داشتن ادب. به خاطر ولایت پذیری محض. به خاطر …

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: امام حسین علیه السلام  لینک ثابت
[شنبه 1396-08-27] [ 04:48:00 ب.ظ ]




بیخود نیست که هر کس از کربلا برمی‌گردد میخواهد هرساله به زیارت برود. یک بار که در جذابه ی حسینی قرار گرفتی دیگر دست خودت نیستی. کشیده میشوی سمت حسین علیه السلام.

وقتی وارد کربلا شدیم و در حدود حرم عباس علیه السلام قرار گرفتیم قلبم گرفتار کششی شد که بی قرار مرا به سمت خودش میکشید. انقدر کشیده شدم به سمتش که نفهمیدم کی پنجره ی حرم را در آغوش کشیدم.

نمیدانم همه ی آنها که بار اول می‌آیند مجنون حسین علیه السلام می‌شوند یا فقط من اینگونه بودم؟ راه میرفتم مثل دیوانه ها و حال خودم را نمیدانستم. روضه می‌خواندم و اشک ریزان میرفتم و فقط می‌رفتم اما نمیدانستم کجا و چطور؟

حرم اباعبد الله الحسین علیه السلام که رسیدم ناخودآگاه و بدون پیش زمینه رفتم کنار شش گوشه و با سیل جمعیت رسیدم به ارباب بی کفنم حسین علیه السلام.

فقط یک چیز در ذهنم موج میزد:” علی الدنیا بعدک العفی یا علی! یا علی! یا علی!

علی الدنیا بعدک العفی یا علی!”

انقدر دور حرم گشته بودم آخر از درد پا ساکن یک گوشه ی حرم شدم و نتوانستم دیگر جایم تکان بخورم. چه کشیدی اینجا عمه جانم زینب سلام الله علیها؟” نماز نشسته خواندن هم دارد، این غم که شما تحمل ‌کردی. قدم به قدم سوختم و روضه خواندم و گریستم.

امروز از کربلا خارج شدیم. تا منتظر پر شدن ماشین بودیم هنوز نمیدانستم دارد چه اتفاقی می‌‌افتد. همین که ماشین از گاراژ خارج شد و مسیر مخالف حرم حسینی علیه السلام در پیش گرفت دیدم قلبم از پشت کشیده میشود. انقدر که داشت ازسینه ام در می‌آمد. قلبم را جا گذاشتم در کربلا و آمدم.

آقا حالا چطور دوریت را تحمل کنم؟

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها, امام حسین علیه السلام, حرف دل  لینک ثابت
 [ 04:43:00 ب.ظ ]




چند روزی هست که  دارم خودم رو حاضر می‌کنم برای رفتن به زیارت. برای رفتن به دیار عاشقان. برای رفتن به کربلا!

اولش کارهای دخترهایم را انجام دادم. موهایشان را کوتاه کردم. لباسهای نو برایشان خریدم و کفشهایشان را عوض کردم. وقتی داشتم این کارها را انجام میدادم همش یاد مادر سادات فاطمه ی زهرا سلام الله علیها بودم.

شب های آخر بچه ها را حمام برد. موهای دخترها را شانه کرد. برای چند روز بچه ها نان پخت.

مادر جانم! یا فاطمه الزهراء!

چه رسم قشنگی بین مادرها گذاشتی. رسیدگی به امور فرزندان. اما آدم وقتی مشغول این کارها میشود دلش برای کودکانت کباب می‌شود.

خدایا!

دخترها را به خودت می‌سپارم و خودم را هم.

ممنون که اینجا هم سری زدید. یا علی

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: آینه ی خدا مادر, امام حسین علیه السلام, حرف دل  لینک ثابت
[سه شنبه 1396-08-23] [ 08:35:00 ب.ظ ]




آبجی خانم الان کربلاست. امروز پیام داده بود که:” کیفم رو زدند پولهاتو بریز تو کارت با خودت بیار. تو مسجد کوفه گم شده بودم. فلان جا با شوهرت قراربزار که گم نشی. شب تو نجف بی‌خواب میشی. آخرشب تو حیاط حرم روضه میخونن برو تا صبح بشین گوش کن. منم اونجا بودم.” انگار نه انگار خودش هم اولین بار است که رفته کربلا. برای منی که دست و پایم را در سفر گم میکنم دارد راهنمایی می‌دهد. آخر منم اولین بارم هست که میروم کربلا.

خواهرها چقدر مهربان و دلسوزند. خواهر ها همه شان همین طورند. انقدر که آدم وقتی جگرش پاره پاره شود فقط بگوید خواهرم زینب سلام الله علیها را صدا بزنید فورا بیاید بالای سرم.

خواهرها دلشان طاقت دوری ندارد. زود به زود دلتنگ میشوند. همه شان همین طورند. انقدر که راه میافتند به دنبال برادر شهر به شهر و دیار به دیار که هر طور شده روی ماه برادر ببینند حتی اگر شده مثل بانو معصومه سلام الله علیها در راه شهید شوند.

خواهرها یک جور فرشته اند. فقط خودشان نمیدانند.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: نام من معصومه  لینک ثابت
[دوشنبه 1396-08-22] [ 12:38:00 ق.ظ ]




زائر کربلا داشت از خاطراتش در پیاده روی اربعین تعریف می‌کرد.

“صبح ها ساعت ۵ صبح که میشد همه برای نماز پا می‌شدند ولی بعد اون دیگه نمیتونستی بگیری بخوابی. همه میزدن بیرون از موکب و راه میافتادند. مثل آواره ها!”

این دوتا کلمه دیشب تا حالا تو قلبم داره غوغا میکنه. “مثل آواره ها!” واقعیتش هم همین هست که آنها که رفتند برای پیاده روی اربعین که خودشان را آواره کنند. آواره ی بیابانهای کربلا. آواره ی کوه و در و دشت. آواره ی امام حسین علیه السلام. همه شان رفته اند که آواره باشند. آواره ی عشق حسین علیه السلام.

راستی می‌دانستید همه ی عاشقان امام حسین علیه السلام آخرش آواره می‌شوند؟ آخر عمه جان زینب سلام الله علیها این طور بود. بعد شهادت یار مظلومش اباعبد الله علیه السلام اول آواره ی کوه و بیابان کوفه و شام شد بعد آواره در شهر مدینه چون پناهش از دست رفته بود. آخر هم انقدر گریه کرد که تبعیدش کردند به سوریه!😢

در کوی تو آقاجانم آواره ترینم.

آقا جان! یا اباعبد الله! خیل عظیم آوارگانی که دارند به سوی تو پناه می‌آورند دریاب. ما جای دیگری برای پناه گرفتن از شر ظلم زمانه نداریم. ما جای دیگری را برای استغاثه از دست خودمان نداریم. ما جای دیگری برای شکایت کردن از دوری آقایمان صاحب الزمان علیه السلام نداریم. یعنی باید به دامان شما بازگردیم که آواره نمانیم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت
[جمعه 1396-08-19] [ 07:53:00 ق.ظ ]




این عکسو امروز شکار کردم.

شته ها مشغول کارند. لطفا مزاحم نشوید😉

چقدر جالبه که آدم حشرات رو بتونه از نزدیک ببینه. فکرشو بکنید با این جثه ی کوچک، این حشره هم مخلوق خداست و اون کهکشان بزرگ هم همین طور. آدم باید از خودش خجالت بکشه که وسط این دنیا بی‌فایده باقی بمونه. نظر شما چیه؟

عکس خوبی شده؟ امیدی هست که منم عکاس خوبی بشم یا نه؟

پ.ن: شته ی محترم داشت میرفت برای مورچه ها غذا درست کنه برای همین ما هم دیگه مزاحمش نشدیم.🙂

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها  لینک ثابت
[شنبه 1396-08-13] [ 11:58:00 ق.ظ ]




اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: حرف دل  لینک ثابت
 [ 06:10:00 ق.ظ ]




بالاخره ویزاهایمان رسید. یک قدم بیشتر به آقا جانم نزدیک شدم. یعنی بالاخره کربلایی می‌شوم؟ هنوز تا روز رفتن ما مانده. اربعین قسمت مان نیست برویم اما ان شاء الله چند روز بعد اربعین راهی میشویم. خدایا شکرت به خاطر مهربانی بندگانت.

کارت هدیه ی همایش دارد بالاخره  من را هم به آرزویم می‌رساند. از شما ممنونم. جناب حجت الاسلام و المسلمین جمشیدی. مدیر کل حوزه های علمیه خواهران. از این هدیه ی با ارزش که بیشتر خواهران طلبه را کربلایی کرد ممنونم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: حرف دل  لینک ثابت
 [ 04:36:00 ق.ظ ]




هر وقت تو وبلاگ قدیمی ام مینوشتم آخرین پیامم این بود:” ممنون که اینجا هم سری زدید. یا علی” این جمله را همیشه به این امید مینویسم که اگر یک زمانی آقاجانم یک نظری انداخت به نوشته هایم از نگاه مهربانش تشکر کرده باشم. اما امروز وقتی فهمیدم استادمون وارد کانال شده راستش خجالت کشیدم حتی خیر مقدم بنویسم. چه برسد به اینکه از نگاه گرم و پر محبت شان تشکر کنم. یعنی وقتی مطمئن شدم خودشان هستند خجالت زده شدم از اینکه که مطالبم انقدر دم دستی و پیش پا افتاده و پر غلط هستند که گره از کاری باز نمی‌کنند.

دلم برای آقاجانم صاحب العصر و الزمان علیه السلام تنگ شده است. با این همه کانال و گروه که در فضای مجازی هست آیا تا حالا توانسته ایم باری از دوش آقاجانمان برداریم؟ راستش را بگویم من که فکر نمیکنم موفق بوده باشم. یعنی انتظارم بیشتر از این بود‌. عملکردم میتوانست بهتر از اینها باشد.

نمیدانم آیا تعداد ممبرهای یک کانال به معنی موفقیت است یا ناکامی؟ مثلا اگر درباره ی خدا مینویسم و کانال من چند نفر محدود عضو دارد موفق نیست؟ یا نه مستمعان ما در فضای مجازی حال ندارند درباره ی خدا حرف بشنوند؟

به نظرم یک آسیب شناسی کانال داری بین مذهبی ها لازم داریم. بنشینیم دور هم و ببینیم واقعا چقدر از حرفهای ما را ممبرهایمان می‌خوانند و بهش عمل می‌کنند؟ یا آیا واقعا ضرورت دارد هزاران گروه برای این منظور ایجاد کنیم که همگی به صورت موازی یک کار واحد انجام بدهیم و هیچ کسی هم حوصله نکند مطالب ما را بخواند؟

البته بد نیست روی چتهای تک نفره و گروهی مان هم تو این گروه های تلگرامی فکر کنیم. کم نبودند مذهبی هایی که به اسم پاسخ گویی به شبهات آخر و عاقبت به شر شده اند.

تقریبا میشود گفت یادم رفته بود آقا جانم فضای مجازی ما را هم میبیند. برایش باید پیغام خوش آمد بنویسم.

آقا جانم!

ممنونم که اینجا هم سری زدید. یا علی

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: وظایف منتظران, جنگ فرهنگی  لینک ثابت
[پنجشنبه 1396-08-11] [ 12:00:00 ق.ظ ]




من هم دارم آرام آرام به آرزوی دیرینه ام نزدیک می‌شم. هنوز باورم نمی‌شه ولی امروز پاسپورتها رو برای گرفتن ویزا تحویل دادیم. میدونم تا رسیدن به کربلا خیلی مونده اما برای منِ کربلا ندیده همین قدرش هم خیلی شیرینه. الان فقط دلشوره دارم که نکنه همش خواب باشه یا درست نشه. آخه مکه رفتنم همینجور تا آخر راه رفت ولی خانه ی آخرش خراب شد.

آقاجانم اگر این شوخی نیست و من بیدارم از خدا بخواه عمرم کفاف بدهد و برسم پابوست. عجیب این روزها نمیدانم خوابم یا بیدار.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: امام حسین علیه السلام  لینک ثابت
[پنجشنبه 1396-08-04] [ 01:26:00 ق.ظ ]




وقتی دوره ی راهنمایی بودم یک دوست داشتم که مادرش فیلیپینی بود و در زبان انگلیسی تبهر بالایی داشت. سید بود و چون من از بچگی سادات رو خیلی دوست داشتم به او هم یک علاقه ی خاصی پیدا کرده بودم. اسمش ثریا بود.

من و فرزانه و ثریا سه تا دوست بودیم که همیشه با هم می‌گشتیم. با هم درس می‌خواندیم. باهم در یک ردیف کلاس می‌نشستیم. با هم خوراکی میخوردیم. با هم کتاب می‌خواندیم. مخصوصا رمانهای دخترانه. با هم شعر می‌خواندیم و گروه سرود شرکت می‌کردیم. با هم تلوزیون تماشا می‌کردیم. خلاصه با هم بودیم.

یک روز وقتی رسیدم مدرسه و رفتم پیش آنها، ثریا خیلی راحت و بدون رودربایستی گفت:” ما فکر می‌کنیم تو لایق دوستی با ما نیستی. دیگه پیش ما نیا” از تعجب داشتم شاخ در می‌آوردم. چطور یکهو در عرض یک روز نالایق شدم؟ آخرش هم نفهمیدم. این اولین و آخرین شکست عشقی دوران زندگی‌ام بود.

آن روز خیلی گریه کردم و ناراحت شدم. اما یک چیز را برای همیشه ی عمرم فهمیدم که هر کس با من قهر کرد خودش را از داشتن من محروم کرد. بعدها که از دور می‌دیدمش سلام و احوال پرسی خشکی می‌کردیم و از کنار هم مثل یک غریبه رد می‌شدیم. بعد از گذشت یک سال از آن ماجرا وقتی حال و روز ثریا و فرزانه را در خیابان دیدم مطمئن شدم که آنها لایق دوستی با من نبودند.

به نظر من شما فقط سعی کنید درست رفتار کنید. اینکه بقیه چطور رفتار می‌کنند یا چطور برخورد می‌کنند هیچ وقت شخصیت شما را زیر سوال نخواهد برد.

الان وقتی کسی بهم بدی می‌کند خودم را در جایگاه او می‌گذارم و نگاه میکنم ماجرا از چه قرار است. آنوقت دیگر ناراحت نمی‌شوم. چون میبینم این رفتار یا از پستی درون نشات گرفته که خوب از چنان شخصی رفتاری به جز آن سر نمی‌زند. یا از روی گرفتاری است که خوب این آدم احتیاج به درک شدن دارد. یا از روی اشتباه است که خوب باید کسی را که نمیداند آگاه کرد. 

کلا دیگر فکر نمی‌کنم کسی انقدر بی‌کار باشد که برود روی روان دیگران. بالاخره یک جای روان خودش لنگ میزند که یک لنگه پا میپرد وسط روان یکی دیگر که بهش تکیه کند تا نیافتد. و خوب قاعدتا این لنگِ یک لنگه پا به کمک احتیاج دارد نه جنگ.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها, اخلاق در زندگی  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-07-30] [ 07:41:00 ق.ظ ]




دختر کوچکم حالا نزدیک سه سالش میشود. این روزها نگاه به دستان کوچک و پاهای ظریفش که میکنم گریه ام می‌گیرد. 

تازه عروسک بازی رایاد گرفته. بچه هایش را به آغوش می‌کشد و لالایی میخواند و نوازش شان میکند. وقت لالایی خواندنش روضه ی علی اصغر برای عروسکهایش می‌خواند.

بابایش که از خانه میرود دنبالش گریه میکند. وقتی که بابا دیر میآید تلفن را برمیدارد و با او تلفنی صحبت میکند و میگوید:” بابا زودتر بیا. دلم برات تنگ شده” بچه تواین سن چه میداند بابا شهید شده و نمی‌آید یعنی چه؟

نیمه های شب خواب بابا را دید و ازخواب پرید. بهانه ی بابا گرفت. عمه جان هرکاری کرد نتوانست او را ساکت کند. یک بندگریه میکرد و می‌گفت:” بابامو میخوام” این وقت شب و این خرابه ی سوت و کور و تاریک یک بچه گریه سر دهد حتما صدایش به کاخ هم میرسد. آنوقت است که ظالم دستور دهد که :” خوب برایش ببرید تا ساکت شود.”

طفل معصوم ساکت شد اما چه ساکت شدنی؟ دخترها دیگر دلشان برای بابا تنگ نمیشود….

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: امام حسین علیه السلام  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-07-23] [ 11:47:00 ب.ظ ]




دیشب وقتی ترامپ حرف زد و همه جا گفتند چند دقیقه پیش ترامپ سخنرانی کرده با خودم گفتم لابد چه خبر شده!🤔😒 بعدا که حرفهاشو شنیدم چیز عجیب و تازه ای نبود!🙄 با خودم گفتم یعنی حالا بعد چند ماه که خودشو زده به دیوونه بازی آخرش میخواست همین حرفهای کهنه ی ۴۰ سال پیش تا حالا رو بزنه😂🤔😛

جالب ترش این بود که شب قرار شد رییس جمهور خودمان هم صحبت کنند. برایم جالب بود ببینم ایشان قرار هست جواب اراجیف ترامپ را چه بفرمایند؟🤔🙂 حالا اگر چه که همچین ترسناک هم نبود ولی خوب همین قدر هم که زحمت کشیدند و از کیان مملکت دفاع کردند ازشان ممنونم.

البته قبل از اینکه جناب ترامپ اضافاتش را بلغور کند فرماندهان سپاه فرموده بودند که اگر سپاه تحریم شود آن وقت آمریکا و لشکریانش در نظر ما همرده با داعش خواهند بود. حالا دلم فقط می‌خواهد ببینم کی موشکها روانه ی پایگاه های غیر مجاز آمریکایی می‌شود😋😊😉

هرچقدر که داد و قال کردیم که برجام هیچ چیزش به درد ما نمی‌خورد کسی حرفمان را نگرفت. حالا این چماق بالا سر که آمریکا خودش را از آن بیرون کشیده هنوز مانده بالای سر ما. کی این مقامات ما قُل چماق شوند و ما را از زیر این یوق بیرون بکشند خدا می‌داند. فقط امیدوارم خیلی بیشتر از این دیر نشود. 

چند وقتی هست که دارم به حرف های آقاجانمان حضرت سید علی فکر میکنم. همان روز اولی که گفت:” اگر این آقا این برجام را پاره کند ما آنرا آتش میزنیم.” بعد یاد حرف جناب رییس جمهور می‌افتم که میگفت:” برخی ها خیال کردندکه یک منقل میاوریم دم دستمان و برجام رامیاندازیم توش که بسوزد. نخیرم این امکان ندارد.” حالا چطور در روی مردم ایران نگاه میکنند این آقایان خدا می‌داند🤔🤔🤔 فعلا که قبل از حرف زدن برجام آبکی شما به باد رفته و اینها همه اش را زیر پا گذاشتند. دیگر لازم نیست که کاغذهای بی ارزش آنرا پاره کنند. اما ما فقط منتظر دستور آقاجانمان هستیم. والا سوزاندن برجام که سهل است. ایالات متحده و اسرائیل را هم با آن برجام به آتش می‌کشیم.چون

همه ی ما ایرانی ها سپاهی هستیم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: نقش عاشورا در سیاست روز جهان, جنگ فرهنگی  لینک ثابت
[شنبه 1396-07-22] [ 03:27:00 ب.ظ ]




بعد از جنگ عراق باباجان رفته بود کربلا. کنار حرم مغازه ای هست که تبرکی حرم میفروشد. سنگهای کاشی کاری شده ی حیاط را که بازسازی کرده بودند تکه های شکسته اش را میفروختند. باباجان چند تکه از سنگهای حرم را خریده بود. همه شان اینجاست. تو حسینیه. 

یک تکه از این سنگها را از مامان جان با التماس گرفته ام برای خودم تبرکی نگه دارم. هر وقت از حفاظش بیرون میآورم بوی غربتش همه جا را می‌گیرد. اشک را نا خود آگاه با خودش همراه می‌کند. دل را بی‌هوا دلتنگ ارباب میکند. 

یکبار گذاشته بودمش کنار لب‌تابم که ازش عکس بگیرم و همینطور روی میز باقی مانده بود. عجیب دلم را آشوب حرم‌برداشته بود. روزها گریه میکردم و روضه لازم بودم و شبها خواب حرم می‌دیدم.

یک تکه از کاشی های حرم با دل آدم چنین کند هوای حرمش، زمین کربلا، مکان حائل. آنها حتما دل آدم را خراب می‌کند.

آقاجان! کربلا ندیده، فقط حسرت می‌خورد. نه هیچ چیز دیگر!

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: امام حسین علیه السلام  لینک ثابت
[چهارشنبه 1396-07-19] [ 07:37:00 ب.ظ ]




السلام علیک یا صاحب الزمان

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: امام حسین علیه السلام  لینک ثابت
[دوشنبه 1396-07-17] [ 11:08:00 ق.ظ ]




یک درد و دل خواهرانه دارم که چند وقتی هست گوشه ی دلم نگهش داشته ام. یعنی نه می‌شود گفت و نه می‌شود که نگفت. چون دارد روز به روز بدتر می‌شود. نمی‌شود گفت چون این را دستمایه ی تمسخر دین خواهند کرد و نمی‌شود نگفت چون دارد انحراف ایجاد می‌شود.

مجالس ائمه اطهار علیه السلام از ابتدا قداست داشت. مهم بود چون انسان ساز است. حالا هم خیلی مهم است. وقتی در این شبها میبینی آن بد حجاب ها و آن لات ها و آن مشروب خور ها و آن …. خلاصه همه ی آنها که یک ارزن هنوز دلشان با حسین علیه السلام است پا می‌شوند و می‌آیند مجلس روضه یعنی روضه ی اباعبد الله هنوز برای همه مقدس است. البته این از هنرهای ابا عبد الله علیه السلام هست که همه رو به دنبال خودش می‌کشد، وگرنه جمع کردن مردم برای اقامه ی عزا کار هیچ بنی بشری نیست.

اینجا که حالا قداست دارد ای‌کاش همین‌طور مقدس باقی بماند. یعنی با کارهای عجیب و غریب مان مخدوشش نکنیم. مثلا مجلس عزا با عروسی فرق دارد. وقتی میرویم روضه ساده تر باشیم. لباس ساده، صورت ساده، رنگ ساده خلاصه ساده باشیم. همین سادگی دلهایمان را آماده میکند که به آقایمان برسیم. یعنی سادگی اشک بهمان می‌دهد. اشک که بیاد تو دل آقا جا باز می‌کنیم. جای گیر دل آقا که بشویم همین‌جا نگه مان میدارد.

یک امروز را که عاشوراست لا اقل اینطور باشیم. یعنی:

ساده لباس بپوشیم.

ساده کفش پا کنیم.

ساده سینه بزنیم.

ساده باشیم، بدون آرایش.

ساده باشیم، با کمی موهای تو تر.

ساده باشیم با کمی نگاه کمتر به دور و بر.

ساده باشیم. فقط همین.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: درس های قیام عاشورا  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-07-09] [ 06:59:00 ق.ظ ]
 
   
 
ویژه نامه شب یلدا