غزل های عاشقی
 
 


دوستانی که آنلاین هستند
  • اشرف محمدی


تعداد مهمانان من
  • امروز: 10
  • دیروز: 8
  • 7 روز قبل: 87
  • 1 ماه قبل: 281
  • کل بازدیدها: 5014


ما چندمین هستیم؟
  • رتبه کشوری دیروز: 85
  • رتبه مدرسه دیروز: 4
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 130
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 2
  • رتبه کشوری 90 روز گذشته: 222
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 2




آخرین نوشته ها
یکی شان در گوش راستم جیغ می‌کشد و یکی شان تو گوش چپم هوار میکند که:” تو رو خدا جیغ نزن"  حالا که جیغ و دادهایشان تمام شده یکی شان میگوید:” مامان برام پاخ خُن میخری با مداد؟” و این یکی می‌گوید:” الان بهت نشون میدم صبر…
آدم حرصش میگرد! چهارتا لات بی سروپا و چهارتا مست لا یعقل نشسته اند آن طرف دنیا و لنگشان را دراز میکنند و به بچه های مملکت ما خط می‌دهند که بروید بانک و مسجد و حسینیه آتش بزنید. برای اینکه حکومت شما همه ی پولش را خرج سوریه و عراق کرده و حالا از جیب شما…
تو رستورانها، تو فروشگاه ها حتی تو تفرج گاه ها و خلاصه همه جا این روزها درخت های کریسمس را میبینی که خودنمایی میکنند. اینکه ما به هم وطن های مسیحی مان انقدر ارادت داریم که با شادی آنها شاد می‌شویم همانطور که آنها با اشکهای ما گریه میکنند، این خودش یک…
این اولین باری نیست که این غُصّه را بازگو میکنم اما برای بار هزارم این گلایه هایم را بخوانید. داشتم تو اینستاگرام پستهای عمومی را چک میکردم که به عکس یک دختر جوان برخوردم که شبیه عروسک های سفالی انگلیسی بود. راستش اول فکر کردم واقعا عروسک هست. این شد که…
آخر صحبتهای دکتر عزیزی رسیدیم به بحث شان. همین یک ربع برایمان کفایت میکرد که بارمان را ببندیم. مثل همیشه فرمودند:” خانه هاتونو وقف حضرت زهرا سلام الله علیها کنید و نیت کنید و به خانم بگید شما حرم نداری. از این به بعد خونه ی من حرم شما باشه. هرکاری…
هر دم از این باغ بری می‌رسد. شایدم بشه گفت یک کلمه از زبان مادر عروس بشنوید. هرچند وقت یکبار سیاسیون باید یک حرفی بگویند که مردم مطمئن شوند اینها حتما مشکل دارند. اگرنه روزشان شب نمی‌شود. یک روز گیر میدهند به شیعه و سنی. یک روز به کرد و ترک و لر و فارس.…
خیلی روز هست که دست ودلم به نوشتن نمیرود. یعنی هرکار می‌کنم بنویسم شدنی نیست. خیلی بد است که آدم هیچ فکری توسرش نباشد که بخواهد بهش فکر کند یا درباره اش بنویسد. آدم خسته میشود از ننوشتن! به نظرم کتاب خواندن و چیز نوشتن خودشان یک جور رزق معنوی هستند که…
بیچاره اون که ندیده کربلاتو بیچاره تر اون که دیده کربلاتو. قبل از اینکه بروم کربلا درک درستی از زیارت اباعبد الله الحسین علیه السلام نداشتم. عاشق آقا بودم و هستم اما عظمت روح اباعبد الله الحسین علیه السلام را درک نمی‌کردم. یعنی الان هم هنوز به این درک…
چطور باب الحوائج شدی؟ آن روز وقتی رسیدم دم باب صاحب الزمان علیه السلام، فقط یک سوال از آقا جانم پرسیدم.” آقا فقط بگو چکار کردی که باب الحوائج همه عالم شدی؟” باب الحوائج رباب و سکینه شدی. باب الحوائج رقیه و علی اصغر. باب الحوائج حسین علیه…
بیخود نیست که هر کس از کربلا برمی‌گردد میخواهد هرساله به زیارت برود. یک بار که در جذابه ی حسینی قرار گرفتی دیگر دست خودت نیستی. کشیده میشوی سمت حسین علیه السلام. وقتی وارد کربلا شدیم و در حدود حرم عباس علیه السلام قرار گرفتیم قلبم گرفتار کششی شد که بی…


تعداد میهمانان ما
 



بیچاره اون که ندیده کربلاتو

بیچاره تر اون که دیده کربلاتو.

قبل از اینکه بروم کربلا درک درستی از زیارت اباعبد الله الحسین علیه السلام نداشتم. عاشق آقا بودم و هستم اما عظمت روح اباعبد الله الحسین علیه السلام را درک نمی‌کردم. یعنی الان هم هنوز به این درک نرسیده ام اما چشانم به دنیای بدون اباعبد الله باز شده و تازه فهمیدم چقدر تاحالا بدبخت بودم که نرفته بودم کربلا.

زیارت ائمه علیهم صلوات الله خیلی اهمیت دارد چرا که وقتی آدم در آن فضا قرار میگیرد جاذبه ی امامت او را به سمت خودش جذب میکند و هدایت می‌شود. حالا الان احساس می‌کنم یک چیز بزرگ در قلبم خالی است. حرم اباعبد الله الحسین علیه السلام و حرم بقیه ی عتبات مقدسه ی عراق. تا آدم در مسیر جاذبه شان قرار نگیرد درک نمی‌کند. تا آدم خودش آنجا نباشد متوجه نمی‌شود.

راستش را بگویم قشنگ فهمیدم چه کسی برایم این زیارت را امضا کرده بود. وقتی رسیدم به محضرش حسابی تحویلم گرفت. 

شما خاندان کرم و کرامت هستید. لطف تان بینهایت است. این را هر کسی بهتان متوسل شده می‌فهمد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: درس های قیام عاشورا, خاطره ها, امام حسین علیه السلام, حرف دل  لینک ثابت
[دوشنبه 1396-08-29] [ 09:28:00 ق.ظ ]




بیخود نیست که هر کس از کربلا برمی‌گردد میخواهد هرساله به زیارت برود. یک بار که در جذابه ی حسینی قرار گرفتی دیگر دست خودت نیستی. کشیده میشوی سمت حسین علیه السلام.

وقتی وارد کربلا شدیم و در حدود حرم عباس علیه السلام قرار گرفتیم قلبم گرفتار کششی شد که بی قرار مرا به سمت خودش میکشید. انقدر کشیده شدم به سمتش که نفهمیدم کی پنجره ی حرم را در آغوش کشیدم.

نمیدانم همه ی آنها که بار اول می‌آیند مجنون حسین علیه السلام می‌شوند یا فقط من اینگونه بودم؟ راه میرفتم مثل دیوانه ها و حال خودم را نمیدانستم. روضه می‌خواندم و اشک ریزان میرفتم و فقط می‌رفتم اما نمیدانستم کجا و چطور؟

حرم اباعبد الله الحسین علیه السلام که رسیدم ناخودآگاه و بدون پیش زمینه رفتم کنار شش گوشه و با سیل جمعیت رسیدم به ارباب بی کفنم حسین علیه السلام.

فقط یک چیز در ذهنم موج میزد:” علی الدنیا بعدک العفی یا علی! یا علی! یا علی!

علی الدنیا بعدک العفی یا علی!”

انقدر دور حرم گشته بودم آخر از درد پا ساکن یک گوشه ی حرم شدم و نتوانستم دیگر جایم تکان بخورم. چه کشیدی اینجا عمه جانم زینب سلام الله علیها؟” نماز نشسته خواندن هم دارد، این غم که شما تحمل ‌کردی. قدم به قدم سوختم و روضه خواندم و گریستم.

امروز از کربلا خارج شدیم. تا منتظر پر شدن ماشین بودیم هنوز نمیدانستم دارد چه اتفاقی می‌‌افتد. همین که ماشین از گاراژ خارج شد و مسیر مخالف حرم حسینی علیه السلام در پیش گرفت دیدم قلبم از پشت کشیده میشود. انقدر که داشت ازسینه ام در می‌آمد. قلبم را جا گذاشتم در کربلا و آمدم.

آقا حالا چطور دوریت را تحمل کنم؟

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها, امام حسین علیه السلام, حرف دل  لینک ثابت
[شنبه 1396-08-27] [ 04:43:00 ب.ظ ]




این عکسو امروز شکار کردم.

شته ها مشغول کارند. لطفا مزاحم نشوید😉

چقدر جالبه که آدم حشرات رو بتونه از نزدیک ببینه. فکرشو بکنید با این جثه ی کوچک، این حشره هم مخلوق خداست و اون کهکشان بزرگ هم همین طور. آدم باید از خودش خجالت بکشه که وسط این دنیا بی‌فایده باقی بمونه. نظر شما چیه؟

عکس خوبی شده؟ امیدی هست که منم عکاس خوبی بشم یا نه؟

پ.ن: شته ی محترم داشت میرفت برای مورچه ها غذا درست کنه برای همین ما هم دیگه مزاحمش نشدیم.🙂

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها  لینک ثابت
[شنبه 1396-08-13] [ 11:58:00 ق.ظ ]




وقتی دوره ی راهنمایی بودم یک دوست داشتم که مادرش فیلیپینی بود و در زبان انگلیسی تبهر بالایی داشت. سید بود و چون من از بچگی سادات رو خیلی دوست داشتم به او هم یک علاقه ی خاصی پیدا کرده بودم. اسمش ثریا بود.

من و فرزانه و ثریا سه تا دوست بودیم که همیشه با هم می‌گشتیم. با هم درس می‌خواندیم. باهم در یک ردیف کلاس می‌نشستیم. با هم خوراکی میخوردیم. با هم کتاب می‌خواندیم. مخصوصا رمانهای دخترانه. با هم شعر می‌خواندیم و گروه سرود شرکت می‌کردیم. با هم تلوزیون تماشا می‌کردیم. خلاصه با هم بودیم.

یک روز وقتی رسیدم مدرسه و رفتم پیش آنها، ثریا خیلی راحت و بدون رودربایستی گفت:” ما فکر می‌کنیم تو لایق دوستی با ما نیستی. دیگه پیش ما نیا” از تعجب داشتم شاخ در می‌آوردم. چطور یکهو در عرض یک روز نالایق شدم؟ آخرش هم نفهمیدم. این اولین و آخرین شکست عشقی دوران زندگی‌ام بود.

آن روز خیلی گریه کردم و ناراحت شدم. اما یک چیز را برای همیشه ی عمرم فهمیدم که هر کس با من قهر کرد خودش را از داشتن من محروم کرد. بعدها که از دور می‌دیدمش سلام و احوال پرسی خشکی می‌کردیم و از کنار هم مثل یک غریبه رد می‌شدیم. بعد از گذشت یک سال از آن ماجرا وقتی حال و روز ثریا و فرزانه را در خیابان دیدم مطمئن شدم که آنها لایق دوستی با من نبودند.

به نظر من شما فقط سعی کنید درست رفتار کنید. اینکه بقیه چطور رفتار می‌کنند یا چطور برخورد می‌کنند هیچ وقت شخصیت شما را زیر سوال نخواهد برد.

الان وقتی کسی بهم بدی می‌کند خودم را در جایگاه او می‌گذارم و نگاه میکنم ماجرا از چه قرار است. آنوقت دیگر ناراحت نمی‌شوم. چون میبینم این رفتار یا از پستی درون نشات گرفته که خوب از چنان شخصی رفتاری به جز آن سر نمی‌زند. یا از روی گرفتاری است که خوب این آدم احتیاج به درک شدن دارد. یا از روی اشتباه است که خوب باید کسی را که نمیداند آگاه کرد. 

کلا دیگر فکر نمی‌کنم کسی انقدر بی‌کار باشد که برود روی روان دیگران. بالاخره یک جای روان خودش لنگ میزند که یک لنگه پا میپرد وسط روان یکی دیگر که بهش تکیه کند تا نیافتد. و خوب قاعدتا این لنگِ یک لنگه پا به کمک احتیاج دارد نه جنگ.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها, اخلاق در زندگی  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-07-30] [ 07:41:00 ق.ظ ]




​یکی دو روزی هست که در همایش فعالان فضای مجازی میهمان حضرت معصومه سلام الله علیها هستیم. این دو روز خیلی از دوستان مجازی مان را دیده ایم.

یکی دو شبی که اینجا بودیم شبها را با بقیه ی خواهران طلبه جلسه ی درس و بحث و گفتگو درباره ی کوثرنت و کوثر بلاگ و مسائل روز کشور داشتیم. این دو شب بیخوابی زده است به سرمان. آرام آرام دارم تهلیل میروم.

نامردی است ولی خوابم می‌آید. باید کمی استراحت کنم تا شب باز هم در خدمت خواهرانم باشم. مهربان ترینم. خدای من. سفیر بودن چقدر مسئولیت سنگینی دارد. کاش حضرت مسلم علیه السلام هم این روزها درکار سفارتش موفق می‌بود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها  لینک ثابت
[سه شنبه 1396-06-28] [ 06:31:00 ب.ظ ]




هر سال عید غدیر که میشود دلم میخواهد امسال خوش مزه ترین عید عمرم باشد. خیلی خوش مزه. امسال هم روز عید شیرینی بود اما نه آنقَدَر خوش مزه که دلم میخواست باشد.

امسال درگیری زیاد داشتم. تا آمدم لبخند بزنم یکی یکی خودشان را میانداختند وسط دامنم تا یادم نرود که همین دور و اطراف اند. آخر درگیری هم انقدر وقت نشناس تا حالا دیده بودید؟

صبح اعصاب خوردی هایم با گم شدن گیره ی روسری شروع شد. ظهر با نرسیدن به مجلس مولودی ادامه پیدا کرد و عصر با خستگی آبجی جون از اسباب کشی کلا به هم پیچیده شدم. راستش خیلی دلم می‌خواست شب می‌ماندم خانه اش و تا صبح همه چیز را برایش مرتب می‌کردم اما نمی‌شد. برای همین هست که میگویم خوشمزه تمام نشد. آخر مجبور شدم آبجی جون را با آن همه کار ول کنم بیایم کرج. دلم پیش خستگی هاش گیر کرد و ماند تهران بقل ساختمان دیوار سنگی.

این عید هم شب شد. البته تا روز مباهله هنوز هم عید است. شاید فردا که آقای مومنی قرار است بیاید مدرسه مان سخنرانی، دل من هم یک کم شیرین تر بشود. اگر مدرسه شروع شده بود و مطمئن بودم جشن آقا بی مهمان نمی‌ماند امشب را آنجا می‌ماندم تا دل خودم هم آرام شود و باری از دوش آبجی جون هم برداشته باشم. حالا درست است که خودش از من زرنگ تر و با سلیقه تر است. اما خواهرم دیگر، چکار کنم. نمی‌توانم درِ این دلِ لا مذهب را گِل بگیرم که.

امشب برای آبجی جون و همه ی مستاجرها دعا میکنم که ان شاء الله آن خانه ای که دلشان می‌خواهد را زودتر بخرند تا از دست اسباب کشی خلاص بشوند. الهی آمین

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-06-19] [ 01:02:00 ق.ظ ]




یادش بخیر. اولین همایش فعالان فضای مجازی حوزه های علمیه خواهران برای من یک خاطره ی خیلی شیرین بود. مخصوصا اون بخش تجلیل از برگزیدگان که این هدیه ی قشنگ و دوست داشتنی و اون چادر مشکی که منتظرش بودم به دستم رسید. امسال هم دعوت نامه هامون رسیده. دلم هم برای تازه کردن دیدارها تنگ شده هم جمع های طلبگی همایش سال قبل.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها  لینک ثابت
[پنجشنبه 1396-06-09] [ 08:36:00 ب.ظ ]




​همین هیبت و قیافه ی ما کافی بود برای اینکه متوجه شوند ما مسافریم اما تعجب کرده بودند که چطور با این همه فاصله از جاده مسافر این طرف ها پیدایش شده؟ وقتی ازشان پرسیدم وضوخانه کجاست خیلی طول کشید تا یکی از جوانها را پیدا کردند که بهمان جواب دهد.

نماز که تمام شد تک تک شان با ما مصافحه کردند و دست دادند و قبول باشه گفتند تا اینکه موقع خداحافظی یکی شان پرسید:” شما زائر امام رضایید؟” وقتی عزیز جواب مثبت داد دلهاشان پر کشید سمت حرم آقا و یکی یکی ازمان التماس دعا میگرفتند و قول سلام.

آقا جانم. نامت که بر روی مان مینشیند و عنوان زائر میگیریم برای همه ی مردم محترم می‌شویم. آبروی دو عالم آبروی گدایی که حالا پیک سلام ها شده است را بخر و ملتمسان دعا را حاجت روا بگردان.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: امام رضا عليه السلام, خاطره ها  لینک ثابت
[پنجشنبه 1396-05-26] [ 01:00:00 ب.ظ ]




خودش می‌گفت تا حالا فطیر نپختم اما عروسم که می‌پزد بهش کمک میکنم.برای همین می‌دانم چکار باید بکنم.

خوب بود که حرمت سادات خاله گفت بلد نیست وگرنه فکر می‌کردم سالیان سال است که فطیر می‌پزد. یادم نبود که خانم سوگولی خانه ی پدر و همسرش بوده و دست به سیاه و سفید نمی‌زده.

خدا رحمتش کند. هر کار که ازش طلب میکردی نمی‌گفت نه. می‌گفت بلد نیستم ولی سعی خودم را می‌کنم. لا اقل اگر نشد حسرت نمی‌خورم که ای کاش امتحانش می‌کردم.

نمیتوانم کلمه ی جالبی نیست. آدم اگر بخواهد همه چیز ممکن است. آخر گفته اند خواستن توانستن است پس نباید نا امید شد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: آینه ی خدا مادر, خاطره ها  لینک ثابت
[جمعه 1396-05-20] [ 02:01:00 ق.ظ ]




آمدم بروم رکوع که دیدم دخترک آمد یک راست ایستاد جلوی من. برای اینکه بتوانم بروم سجده تو همان راستا که ایستاده بودم یه قدم رفتم عقب. نمیدانستم فسقل شیطون برایم نقشه کشیده است.🙂 همین که سرم رو گذاشتم روی مهر نشست روی گردنم😂.

اینکه میگویند احکام مورد احتیاجتان را خوب بلد باشید بیراه نیست. خنده ام گرفته بود و نمیدانستم الان چکار کنم؟ هواسم رو که جمع کردم در یک لحظه همه ی کتاب احکام استاد فلاح زاده آمد جلوی چشمم.

خدا رو شکر که خندیدن بدون صدا نماز روباطل نمیکند. هواسم رو جمع کردم که یک وقت سرم رو که بلند کردم دوباره بی اختیار بر نگردد روی مهر که سجده ی اضافه حساب شود. رکعت آخر نماز بود و دلم نمیخواست خراب شود. یاد گرفتم آدم با وجود این فسقلی ها همیشه بایدحاضر و آماده باشد و احکامش را هم خوب به یاد داشته باشد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: آینه ی خدا مادر, خاطره ها  لینک ثابت
[سه شنبه 1396-03-02] [ 12:50:00 ق.ظ ]




زن و شوهر جوانی همسایه مان بودند. خانم همسایه مریض احوال بود. یک بیماری سعب العلاج داشت. نخاعش بر اثر یک بیماری نازک شده بود و او قادر نبود پاها و کمرش را تکان دهد. نفس هم به سختی میکشید.

فاطمه سادات عشق من بود. عشق همسرش امیر خان بود. عشق مادرش و تنها برادرش بود. و عشق همه ی دوستانی که او را میشناختند. البته نه به خاطر ترحم . او واقعا مهربان و دلسوز و خونگرم بود. در اوج درد هایش وقتی مهمان داشت با ایشان خوش و بش میکرد. وقتی که درد میکشید و از فرط درد گریه میکرد من هم با او گریه میکردم.

فاطمه سادات مثل خواهرم بود. مهربان و دلسوز و صمیمی. 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها  لینک ثابت
[جمعه 1396-02-29] [ 05:03:00 ب.ظ ]




اینجا مهمان سرای حضرتی حرم حضرت شاه عبد العظیم حسنی است

نائب الزیاره دوستان هستیم در این حرم نورانی.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-02-03] [ 07:35:00 ب.ظ ]




گل هندوانه صدیق خانم گفت: آقا جانم را خدا بیامرزد. قبل از اینکه شروع کنیم به خوردن یک خاطره از او تعریف کنم.

آقا جانم میگفت :صدیق همیشه گل هندوانه را بخور.

یکهو در یک عملیات انتهاری پرید و گل هندوانه را برید و نوش جان کرد تا مبادا وصیت آقا جان روی زمین بماند.😆

هندوانه هیچ وقت نشان نمیدهد داخلش چگونه است. شاید بتوان فهمید هندوانه قرمز است یا سفید ولی آیا شیرین است  یا بی مزه معلوم نمیکند.

بعضی ها میگویند ازدواج هندوانه ی در بسته است ولی من فکر نمیکنم اینطور باشد. اگر بلد باشی طرفت را تحلیل کنی هندوانه ی پاره را خواهی دید.

امروز یک هندوانه داشتیم.بی نهایت بی مزه  ولی قرمز بود.

ظاهر زندگی دیگران شاید قرمز باشد ولی آیا باطنش هم شیرین است؟

هندوانه چقدر حرف با خودش دارد😆😆

حتی میتوان گفت کاندیدای ریاست جمهوری هم یک هندوانه در بسته است.🤔🤔

در این انتخابات بیایید تحلیل گری هندوانه ای را بیاموزیم شاید بتوانیم کاندیدایی بهتر برای رئیس جمهور شدن انتخاب کنیم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: جنگ فرهنگی, خاطره ها  لینک ثابت
[شنبه 1396-01-26] [ 04:59:00 ب.ظ ]




آستانه ی امامزاده سید علی اشرف . سمنان.

در راه رسین به مشهد وقت نماز ظهر شد.

نمازخانه های بین راهی شلوغند برای همین سرویس ها گاهی وقت ها باب میل آدم وسواسی نمیشود.

همین امر باعث شد به زیارت این آقای جلیل القدر هم مشرف شویم.

جایی دنج و زیبا و آرام در یکی از میادین شهر.

راستش آدرسش رو درست یاد نگرفتم  ولی خیلی لذت بردم از این مکان.

یه روحانی محترم هم اونجا مشغول تبلیغ و جذب کودکان بودند که محبت کردند و به دختران ما هدایایی دادند.

اینجا هم مقصد گردش گری زیبایی است.

امامزاده علی اشرف سمنان

این هم نمایی از داخل حرم منور این امام زاده بزرگوار تقدیم به شما

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها  لینک ثابت
[سه شنبه 1396-01-08] [ 03:10:00 ق.ظ ]




نذر نگاه مولایم جانم را در این صندوق نذورات می اندازم تا دلم از حرم او جدا نشود.😭

کفشداری های حریمت بهشت این دنیاست آقا جان . کاش طرفه خاکی از کفش زائرانت طوطیای چشمان ترم باشد.

نامه های عاشقی ام را با نذری های امانتی به تو سپرده ام بارها .😭

 صندوق نذورات شماره ی ۸.

صحن آزادی ورودی کفشداری بانوان.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: امام رضا عليه السلام, خاطره ها  لینک ثابت
 [ 03:00:00 ق.ظ ]




یه جای دنج تو حرم امام رئوف.

زیر زمین حرم رضوی پشت نزدیک ترین مکان به قبر منور مولا علی ابن موسی الرضا علیه السلام.

اینجا سقفی است که دلهای عاشق زیر آن جمع میشوند.

اینجا طاق زیبای بهشت ایران است.

اینجا حریم یار است.

کسی که به این حریم سفر نکرده نمیداند این گوشه ی دنیا چه حس و حالی دارد.

حس وصل بودن به معدن مهربانی و عطوفت.

حس غلطیدن در آغوش یک پدر که سلطان عالم است.

حس  پناه آوردن همچون آهوی هراسان به دامن منجی.

حس خوب زیارت مولانا علی ابن موسی الرضا علیه السلام.

بیا همراه من به یکی از ستون های حرم تکیه زنیم و با آقایمان درد دل کنیم.

با آقای مهربانی که صدای ما را میشنود و سلام مان را پاسخ میدهد. با امام رئوفی که مکان ما را میبیند و ما را تفقد میکند.

زیرا خودشان میگویند:انهم یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردون سلامی.

یعنی ایشان مقام ایستادن من را می بینند و صدایم را می شنوند و جواب سلام مرا می دهند.

این همان اقراری است که در اذن دخول حرم حضرتش میخوانی.

و چه زیباست اگر گوش دلمان شنوا باشد و صدای گرم او را بشنود که سلاممان را پاسخ میدهد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: امام رضا عليه السلام, خاطره ها  لینک ثابت
 [ 02:52:00 ق.ظ ]




امروز یه روز جالب بود برای من.

صبح وقتی با استاد مسعودی قرار میزاشتم که برم دنبالشون نمیدونستم که ایشون از من زرنگ ترن. آخه خودشون با تاکسی تشریف آوردن و من رفتم از سر کوچه آوردمشون تا مدرسه😅

بهشون البته گفتم پیاده روی داره ولی نگفتم پیاده روی از اونجا که من سوارشون کردم کلا ۵ دقیقه بود.😅

عجب ها. خیلی روز جالبی بود.

 یه دوست جدید پیدا کردم. البته اگر ایشون هم منو دوست خودشون به حساب بیارن.🙂

نشست خوب برگزار شد البته با حوصلگی استاد باعث این برگزاری خوب بود.

راستی بگم که فکر نکنین استاد خیلی سن بالاست ها😆😆😆

بهتون نمیگم. چون این یه رازه.😎

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: خاطره ها  لینک ثابت
[چهارشنبه 1395-12-18] [ 10:30:00 ب.ظ ]